تبليغاتX
سوالات ناتمام من

اين وبلاگ از اين تاريخ به مدت چهار ماه تعطيل است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:15  توسط طوفان ساکت  | 

اسلام به معناي رايج آن همين ديني ست كه توسط پيامبر خاتم آورده شده است و در قرآن از آن به يكي از راه هاي مستقيم تعبير شده است.

و كيف تكفرون و انتم تتلي عليكم ءايات الله و فيكم رسوله و من يعتصم بالله فقد هدي الي صراط مستقيم (آيه ي 101 سوره ي آل عمران)

و چگونه كافر خواهيد شد در صورتي كه براي شما آيات خدا تلاوت مي شود و پيغمبر خدا ميان شما است و هر كس بدين خدا متمسك شود محققا بر صراطي مستقيم هدايت يافته است.

 اما اين اسلام مورد بحث ما نيست. اسلام در معناي ديگرش آن ديني نيست كه حضرت محمد آورنده ي آن باشد بلكه عقيده ايست كه تمام پيامبران بر آن تاكيد و تذكار مي كرده اند و آن تسليم فرمان حق بودن است. در آيات 84 و 85 سوره ي آل عمران مي خوانيم:

" بگو اي پيغمبر ما به خداي عالم و شريعت و كتابي كه به خود ما نازل شده و آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانش نازل شد و آن چه به موسي و عيسي و پيمبران از جانب پروردگار آمده به همه ايمان آورده ايم فرقي ميان هيچ يك از پيامبران خدا نگذاريم زيرا ما مطيع فرمان خدا هستيم* و هر كس غير از اسلام ديني اختيار كند هرگز از وي پذيرفته نيست و او در آخرت از زيانكاران است."

 در اينجا اسلام به معناي قبول حقانيت تمام اديان است . و اينكه هيچ فرقي ميان اديان الهي نيست و هيچ كدام نسبت به ديگري برتري ندارد. لا نفرق بين احد منهم. هيچ فرقي ميان آنها نيست.

در اينجا منظور فرق نگذاشتن ميان پيامبران نيست بلكه فرق نگذاشتن ميان ديني ست كه آنان آورنده اش هستند. چرا كه در هر صورت ميان پيامبران فرق هست و عده اي بر عده ي ديگر برتري و رجحان دارند، اما با وجود سلسله مراتب اين عقيده و دين آنان است كه كاملا مشترك است و هيچ فرقي ميان آنان نيست.

عده اي بر اين باورند كه اديان مختلف مانند سطوح تحصيلات بشري هستند كه هر كدام كامل كننده ي ديگري بوده و نمي توان هنگام ظهور دين جديد به دين قبلي پايبند بود چرا كه آن عقب مانده تر از دين جديد است. و اين به خاطر كامل تر شدن ذهن و جامعه ي بشري ست كه به دين كامل تر نياز پيدا مي كرده است. حال جاي اين سوال باقي مي ماند كه اعراب عصر جاهليت به هيچ وجه برتر و والاتر از اقوام پيشين كه بر آنان كتب مقدس نازل شده نبوده اند كه هيچ در درجه ي پست تري از آنان هم قرار داشته اند، پس چگونه ديني كه براي آنان آمده است بايد كامل تر از جوامع متمدن پيشين باشد؟

البته عده اي هم بر اين عقيده اند كه اديان مختلف نتيجه ي شخصيت متفاوت پيامبران بوده است ،و نيز طريقه ي متفاوتي كه خداوند بر آنان متجلي شده است. گذشته از اين تمدن هائي كه توسط پيروان اديان بزرگ ساخته شده است هيچ كدام بر ديگري رجحان ندارد كه نشانه ي برتري آن مكتب و آئين نسبت به ديگر مكاتب و اديان باشد.

اگر اسلام كه در آيه ي دوم آمده ، اسلام به معناي رايج آن معنا كنيم جاي اين سوال باقي خواهد ماند كه در زمان ابراهيم و اسماعيل و يعقوب و فرزندانشان كه اصلا اسلام  وجود نداشته است كه آنها بخواهند مسلمان باشند. در واقع اين اسلام به معناي تسليم فرمان حق بودن است_كه همانا فرمان الهي قبول حقانيت تمام اديان است_ و هر كس از اين دستور الهي سرپيچي كند البته زيان مي بيند.

و چه زياني بالاتر از جدائي او و تمام انسان هاي ديگر با فرهنگ ها و مكاتب ديگر كه با اشكالي غير از او خداوند را ستايش مي كنند؟ براستي آنچه به خداوند مديونيم دوست داشتن ديگران است و فرمان او نيز بر همين اصل استوار است. چرا كه اگر اديان مختلف را بر باطل بدانيم ذاتا و فطرتا از انان بيزار خواهيم شد و خداوند از نفرت بيزار است، از تفرقه بيزار است. خداوند انسان ها را پيكره اي واحد مي خواهد. اديان مختلف در مجموع سازنده ي پيكره اي واحد هستند كه انسان ها را به سوي سعادت سوق مي دهند. البته در اين پيكره هر كس به گونه اي به خداي خويش وفادار است. عده اي در مغز فعاليت مي كنند و عده اي در قلب . اما چه كسي مي تواند بگويد كه قلب مهم تر است يا مغز؟ در هر صورت اين دو بدون هم به هيچ كجا نخواهند رسيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:4  توسط طوفان ساکت  | 

به تاريخ كه رجوع كنيم به روشني در مي يابيم كه اختلافات اصلي ميان شيعيان و اهل سنت در زمان سلسله ي صفوي كه در ظاهر حكومتي اسلامي و شيعي بود بوجود آمد. از جايي كه اين حكومت شيعي دشمن سرسختي به نام عثماني در غرب خود داشت از اعتقادات مذهبي سوء استفاده كرده ، پايگاهي مردمي براي خود تشكيل داد تا به اين طريق مردم ندانسته در مواقع خطر به اسم دين، جهاد و شهادت جانشان را در راه نجات سلطنت صفوي به تاراج بگذارند. از طرفي دولت عثماني نيز با دشمن شيعي خود در تحريف اسلام هم داستان شد . علماي به ظاهر شيعي و سني دست بر نكات اختلاف اين دو مذهب گذاشته آنها را بزرگ كردند تا آنجا كه اين نقاط اختلاف كه در ابتدا هيچ بود بعدها آنقدر بزرگ شد كه ديگر جائي براي نقاط مشترك باقي نماند.

هر يك خود را برحق دانسته ديگري را باطل و حتي كافر دانستند و به آتش اين تفرقه ذليل شده سوختند. متاسفانه با گذشت صدها سال هنوز اعتقادات شيعيان و اهل سنت عوض نشده به بيراهه ي خويش ادامه مي دهند با اين تصور كه هيچ وجه مشتركي نداشته راهشان كاملا از هم جداست. جالب اينجاست كه هر يك از آنها دليل و ريشه ي اين نفرت خود را نسبت به برادران ديني شان در اسلام جستجو مي كنند!!

 در قرآن مي خوانيم:

"واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا واذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته ءاخوانا و كنتم علي شفا حفرة من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم ءاياته لعلكم تهتدون(103 آل عمران)

و همگي به رشته ي دين خدا چنگ زده و به راه هاي متفرق نرويد و به ياد آريد اين نعمت بزرگ خدا را كه شما با هم دشمن بوديد خدا در دلهاي شما الفت و مهرباني انداخت و به لطف خداوند همه برادر ديني يكديگر شديد در صورتي كه در پرتگاه آتش بوديد خدا شما را نجات داد باري بدين مرتبه وضوح و بدين پايه كمال خداوند آياتش را براي راهنمائي شما بيان مي كند باشد كه به مقام سعادت هدايت شويد.

" و لا تكونوا كالذين تفرقوا واختلفوا من بعد ما جاءهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم(105 آل عمران)

و شما مسلمانان مانند مللي نباشيد كه پس از آنكه آيات و ادله ي روشن براي هدايت آنها آمد باز راه تفرقه و اختلاف پيمودند كه البته براي چنين مردمي عذاب سخت خواهد بود.

انگار هيچ كس اين دو آيه را نمي بيند يا مي بيند و به تعبير قرآن

... كتاب الله وراء ظهورهم كانهم لا يعلمون (101 سوره بقره)

...كتاب خدا را پشت سر انداختند گوئي از آن كتاب هيچ نمي دانند.

 هميشه دوست داشتن و همراه بودن با كساني كه با ما هم راي نيستند كار دشواري ست. اهل سنت از يك منظر به اسلام نگاه مي كنند و شيعيان از منظري ديگر. تحمل اين تفاوت در ديدگاه ها براي نگاه هاي محدود غير قابل تحمل است. بلكه بايد نگاهي از بالا به تمام امور داشت تا درك و تحمل تفاوت ها آسان شود. به قول مولانا:

غم چو بيني در كنارش كش به عشق    از سر ربوه نظر كن در دمشق

هر دو گروه بر حق هستند اما هر يك از راهي به سوي حق مي روند.

و لكل وجهة هو موليها فاستبقوا الخيرات اين ماتكونوا يات بكم الله جميعا ان الله علي كل شيء قدير

(آيه 148 سوره بقره)

هر كسي را راهي است به سوي حق كه بدان راه يابد و به آن قبله روي آورد پس بشتابيد به خيرات و عبادات كه هر كجا باشيد همه ي شما را خداوند به عرصه ي محشر خواهد آورد محققا خدا بر هر چيز تواناست.

 وعده ي عذاب بزرگ الهي را كه اكنون تحقق يافته مي توان بوضوح در ذلت مسلمانان در دنياي كنوني ديد و با تمام وجود تلخي آن را احساس كرد. الله را يك بت مي دانند و پيامبر اسلام را بت پرست!!

كاريكاتور مي كشند و كتاب مي نويسند و پيامبر عظيم الشان را هتك حرمت مي كنند. زير پاي رقاصان مي شود هر از چند گاهي اوراقي از قران پيدا كرد. اسلام هم كه دين خشونت و غارت است...

در اين بين مسلمانان شيعي در جستجوي نقاط ضعف صحابه ي پيامبر و زنان پيامبر هستند تا چند فحش نثارشان كنند براي كسب ثواب بيشتر! و مسلمانان اهل سنت هنوز درگير مهر شيعيان هنگام نماز تا نظريه ي كافر بودن شيعيان را به اثبات رسانند.

براستي نعمت بزرگ الفت و برادري را كجا از كف داديم كه از پرتگاه آتش سقوط كرديم؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:17  توسط طوفان ساکت  | 

چگونه مي شود اثبات كرد كه وجودي به نام خدا آفريننده ي اين جهان است؟

 "و اذ قلتم يا موسي لن نومن لك حتي نري الله جهرة فاخذتكم الصاعقة و  انتم تنظرون* ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون*...و ضربت عليهم الذلة و المسكنة وباء و بغضب من الله ذلك بانهم كانوا يكفرون بايات الله و يقتلون النبيين بغير الحق ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون" آيات 55 56 و  61سوره بقره

به ياد آريد وقتي كه گفتيد اي موسي ما به تو ايمان نمي آوريم مگر آنكه خدا را آشكارا ببينيم پس صاعقه سوزان بر شما فرود آمد و آن را به چشم خويش مشاهده كرديد* سپس شما را بعد از مرگ برانگيختيم باشد كه _بعد از نعمت و رحمت_شكرگزار باشيد*...باز نافرماني و خودسري كردند و بر آنها ذلت و خواري ضرور و مقدر گرديد و چون دست از عصيان و ستمكاري بر نداشته به آيات خدا كافر گشتند و انبياء را به ناحق كشتند ديگر بار به خشم و قهر خدا گرفتار شدند.

هل ينظرون الا ان ياتيهم الله في ظلل من الغمام و الملائكة...(آيه ي 210 سوره ي بقره)

آيا كافران كه با اين ادله ي روشن ايمان نمي آورند انتظار آن دارند كه خدا با ملائكه در پرده هاي ابر بر آنها نازل شود...

 من پيامبر نيستم كه معجزه داشته باشم، فيلسوف و منطق گرا هم نيستم كه با فلسفه و منطق وجود خدا را به اثبات رسانم. از علوم طبيعي هم چيزي نمي دانم . البته در تمام اين مواردي كه گفتم خداوند بر انسان متجلي شده است و وجودش بر همگان ثابت.

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من    با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

 براي جواب دادن به اين سوال ابتدا بايد ديدگاه مان را درباره ي خدا، انسان، آفرينش و جهان مشخص كنيم. از تفاوت در معناها و منظرهاي مختلف به اين چند مقوله است كه جواب ها به اين سوال متعدد مي شود.

 انسان1: به قول فروغ فرخزاد انسان پوك، انسان پوك پر از اعتماد كه هنوز در كشف زميني كه هزاران سال است بر آن زندگي مي كند عاجز و درمانده شده است مي خواهد وجود خدا را اثبات كند!! البته اين غير ممكن نيست و قبلا دانشمندان زيادي اين كار را كرده اند اما حرف من چيز ديگريست. جهاني كه در ان زندگي مي كنيم سرتاسر از ناشناخته هاست. چند وقت پيش خبري اعجاز انگيز تكانم داد:" در جنگل هاي آمازون قبيله اي بدوي كشف شده اند كه وقت ديدن هواپيما به آن نيزه پرتاب كرده اند!!" ما هنوز از عهده ي كشف كامل آمازون بر نيامده ايم. هنوز از درك پديده هاي انساني فارغ نشده ايم. مثلا دانشمندان هنوز نمي دانند كه فراعنه ي مصري موميايي مي شده اند يا اينكه اين موميايي شدن تحت تاثير شكل و ساختمان اهرام ثلاثه است!! و يا شگفتي هاي پرو در آمريكاي لاتين و ديوار چين بزرگترين قبرستان جهان ، يا همين شهر سوخته ي خودمان.. انسان هاي متمدن امروزي كه اين همه به علم شان مي نازند چگونه از شناخت تكنولوژي و ساختمان پيشرفته ي تمدن گذشتگان درمانده اند؟ اين علمي كه گاهي توانائي پاسخ گويي به چنين مسائل قابل مشاهده و در دسترس و كاملا انساني را ندارد چگونه مي خواهد ما را از خدا بي نياز كند؟ اصولا مگر مي شود ماهي سر از آب بيرون كند و دنياي بيرون را به نظاره بنشيند و باز نابود نشود؟

 انسان2:مهم تر از تمام اينها وجود خود انسان است كه همچنان ناشناخته مانده است. هنوز سوالات بي پاياني فقط در باب زبان مطرح شده است. تازه زبان يك پديده ي كاملا انساني ست. خداوند      مي فرمايد:" اي انسان تمام جهان هستي گنجايش من را ندارد اما من در قلب تو جاي مي گيرم." به نظر من به جاي وقت تلف كردن در اثبات وجود خدا ،عظمت وجودي خودمان را كشف كنيم، آنوقت وجود خدا هم اثبات مي شود.

 " هر كس خود را بشناسد به حق خداي خويش را شناخته است."

"بيرون ز تو نيست آنچه در عالم هست   از خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويي"

اما علي مي فرمايد:"اتزعم انك جرم صغير     و فيك انطوي  العالم الاكبر

تو مي پنداري كه جثه ي حقيري بيش نيستي در حاليكه جهان بزرگي در تو موجود است."

" مولانا مي فرمايد:"

قيمت هر كاله مي داني كه چيست   قيمت خود را نداني ابلهي ست

كه همي داني يجوز و لايجوز             اين نداني تو كه حوري يا عجوز"

  يكي از حضرت شمس پرسيد اگر تو اين همه ادعا مي كني كه شيخ گيري و نه مريد گير، مرا ثابت كن كه خدا هست؟ و اگر هست واحد است يا چند؟
شمس پوزخندي زد و گفت؟ اگر نيست كه نيست و اگر هست ملكش باقي و عمرش دراز! تورا چه مربوط؟ از آگاهي تو در بود و نبود او خللي نيست.ببين تو كيستي.از وحدانيت او تو را چه حاصل چون تو از صد هزار بيشي!
همه چيز نشاني از خداست. اما عميق شدن بيش از حد در هرچيز هم مي تواند تو را از خدا غافل كند.حالا اگر ان چيز ناچيز(!) خدا باشد!

به قول مولانا :" تو يكي تو نيستي اي خوش رفيق  بلكه گردوني و دريايي عميق"

 جهان: جهان ما يكي نيست بلكه هر يك از ما خود جهاني ست و آفريننده ي جهان هر كس خود اوست. ببينيد در جهاني كه ما زندگي مي كنيم حيوانات هم زندگي مي كنند اما مي شود جهان آنان را با جهان خودمان برابر بدانيم؟ جهان ما را افكار و انديشه ي ما  مي سازد. فردريك نيچه مي گويد وسعت دنياي هر كس به اندازه ي وسعت اندیشه اوست. اين ما هستيم كه با انديشه و فكر دنياي خويش را متعالي تر از قبل مي سازيم . البته اكثر انسان ها به همان زندگي حيواني خويش بسنده مي كنند_ ان الانسان لفي خسر_ و هيچ چيز باارزشي بر نمي گيرند و هيچ چيز بر خود و اين دنيا  نمي افزايند. ما انسان ها مي توانيم والاترين دنياها را براي خودمان بسازيم كه حتي براي همنوعان مان قابل فهم نباشد. پيامبر به ابوذر مي گويد اگر تو بداني در دل سلمان چه مي گذرد كافر مي شوي!! و يا هگل در اواخر مي گفت وقتي فلسفه خود را مي نوشتم خودم مي فهميدم و خدا و حالا فقط خدا آن را مي فهمد.

خدا: خدا همه جا هست حتی در درون خود ما و خدا بالا و پایین ندارد و خدواند یگانه موجود هستی است و در درون خودش خلقت میکند و و وجود ما وابسته به وجود اوست و در طول او قرار میگیرد و انا الحق وقس علیهذا.

عرفای ما برخلاف مجتهدین و فقها معتقد به وحدت وجودند.وحدت وجود یعنی چه؟ یعنی اینکه هرچه هست اوست یعنی جدایی بین خالق و مخلوق معنی ندارد .یعنی اینطوری نیست که كسي در آسمان هفتم نشسته باشد و به ما نگاه كند که چه کار میکنیم. ما میگویيم
الیه راجعون چون انا لله .به عنوان مثال ابن عربی معتقد است که دنیا همچون آینه ای تصویری از خالق است و هر صفتی که خالق دارا هست(که جامع الصفات هست) در قسمتی از این آینه منعکس شده
حالا هرکس که بخواهد غبار از آینه پاک کند می تواند به ما عرف نفسه برسد .

 آفرينش: اين قدرت آفرينشي كه در ما قرار داده شده از جانب پروردگار جهانيان است، يا به عبارتي خود قدرت خدايي ست كه در ما نهاده شده است. چه او ما را خليفه ي خويش در روي زمين قرار داد. جايي اين جمله را خواندم دقيقا نمي دانم از كيست:" خداوند اين جهان را ناقص آفريد تا ما انسان ها كاملش كنيم.."

پس آفريننده ي اين جهان در وهله ي اول خداوند و در وهله دوم ما انسان ها هستيم. ما با قبول كردن امانتي كه به اختيار بر دوش گرفتيم به مقام خليفه الله ي رسيديم. در يكي از اين فايل هاي صوتي آقاي فاضل گفتند كه من از اين خدا نمي ترسم و دليلي هم براي ترس نمي بينم چون كاري نكرده ام. گناه ما انسان ها دقيقا همين است.اينكه كاري نكرده ايم. رافائيل مي گويد:" يك بوسه ي مادرم بود كه مرا نقاش كرد." ببينيد در يك بوسه ي ما چنين قدرتي نهفته است . ما هر آنچه را لازم داشته ايم برايمان فراهم شده است براي رسيدن به هدفي والا و آن تكامل و رسيدن به مقام خليفه الله ي به معناي واقعي كلمه است.  ما مسلمانان معتقديم كه در روز قيامت هر كس به تنهائي در محضر خداوند مي رسد. تصور كنيد آن هنگام كه خداوند منتظر به ما نگاه مي كند تا آنچه در اين دنيا خلق كرده ايم به او عرضه كنيم ، اگر دست هايمان خالي باشد چه شرمي تمام وجودمان را فرا مي گيرد؟

 يك تناقض!

در يكجا از ناتواني انسان گفتم كه شناخت خدا براي او محال است. در قسمت هاي بعدي به تناقض حرف هاي اول انسان را قدرت لايتناهي معرفي كردم و حتي براي او و خداوند وحدت وجود قائل شدم. جالب اينجاست كه اين دو هيچ كدام نافي يكديگر نيستند. انسان موجود دو بعدي ست. بي نهايت والا و قدرتمند و بي نهايت حقير و ناتوان. اما در شناخت خدا و اثبات وجود او انسان دو راه دارد. اگر از طريق دنياي بيرون به اثبات خدا بپردازد ناتوان و درمانده خواهد شد. چرا كه آنها گرچه نشاني از خدا دارند اما هميشه ديدي ناقص از او ارائه خواهند داد. تنها راه شناخت خدا ، شناخت انسان است. هر كس خدا را تنها در درون خود خواهد يافت. در آياتي كه در بالا از قرآن آوردم نيز مي توان براحتي اين نكته را درك كرد كه با چشم سر نمي شود خدا را ديد و اثبات كرد. با قوانين بشري نيز همين طور!

 

 پ.ن. 1با تشكر از دوست عزيز پيام پايمرد

پ.ن 2 براي مطالعات تكميلي كتاب جهاني كه در آن زندگي مي كنيم از دكتر سروش را در صورت تمايل مطالعه كنيد.

پ.ن3 از آشفتگي زياد مطالب عذر مي خواهم. شايد هر كس بايد در حد توان خودش بنويسد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:54  توسط طوفان ساکت  | 

در یکی از وبلاگ های ضد اسلامی به سخنرانی های آقای رضا فاضل برخوردم که یک سری ایراداتی برای نماز برشمرده بودند. آنها را تک به تک در اینجا ذکر می کنم.

اولین ایراد فاحش نماز: کودن و ناشنوا فرض کردن الله

اولین موردی که قاعدتا باید خیلی توی ذوق خداشناس ها بزند، توهین به الله توسط نماز است . بدین معنی که شما مسلمانان با خواندن نماز درواقع الله را ابله و کند ذهن و خنگ و همچنین "کر" تصور میکنید میدانید چرا؟ خود اینکه 17 دفعه در روز باید تعظیم کنیم و ده بار در روز باید به او بگوییم "من را به راه راست هدایت کن" را درنظر بگیرید... چرا 17 بار درروز؟ آیا الله کر است ؟ هی باید یک مطلب به این سادگی را ده بار درروز به او یادآوری کرد؟ این توهین به الله نیست؟

جواب: ما انسان ها به خاطر وجود دو بعدي مان داراي دو گونه نيازها نيز هستيم. نيازهاي مادي و نيازهاي معنوي كه براي داشتن يك زندگي نرمال و معمولي ناچار به ارضاي آنها هستيم. اين نيازها پيوسته در ما وجود دارند و ما نيز پيوسته بايد به ارضاي اين نيازها بپردازيم. اينطور نيست كه با يك بار غذا خوردن ديگر نيازي به آن نداشته باشيم. جسم انسان به غذا نياز دارد، نه روزي يكبار كه روزي سه الي چهار بار. هيچ كس هم نيست كه از من و شما بپرسد چرا اين همه اين عمل را تكرار مي كنيد؟ روزي سه بار مي نشينيد سر ميز و غذا مي خوريد؟! اين تكرار امري معقول و منطقي ست. مثال ديگر در زمينه ي نيازهاي مادي ارضاي شهوت است. يكبار سكس داشتن براي ارضاي اين نياز كافي نيست،بلكه بايد مدام تكرار شود. اما نيازهاي معنوي انسان نيز به همين صورت است. هنگام از دست دادن عزيزي يكبار گريه كردن،براي تسكين روح مان كافي نيست. انسان با فعاليت بدني به غذا نياز پيدا مي كند . فكر و انديشه نوعي فعاليت براي ذهن و روح ماست كه ما را به غذاهاي روحي محتاج مي كند.  با اين مقدمه مي رويم سراغ فلسفه ي تكرار نماز. آيا نماز يك نياز روحي و معنوي براي انسان است يا اينكه الله به آن محتاج است؟ مسلما خداوند از همه ي ما بي نياز است. اين ما انسان ها هستيم كه به مصاحبت با وي نيازمنديم. در مذهب نجات مسيحيان گه گاهي براي نجات خود از زير بار سنگين گناهان به كليسا رفته در نزد پدر روحاني اعتراف مي كنند. اين راهي ست براي نجات از عذاب وجدان به خاطر گناهاني كه مرتكب شده اند. نماز علاوه بر داشتن جنبه هاي بي شماري كه چند تايش را ذكر كردم، داراي يك جنبه ايست كه همين اعتراف به گناه است.اما اينجا بي واسطه در نزد خدا به گناهانمان اعتراف مي كنيم و روح مان تسكين مي يابد. ما هنگام نماز درست مانند كسي مي مانيم كه دارد گزارش روزانه تحويل مي دهد. اگر ما مجبور باشيم صادقانه روزي پنج بار به پدرمان اعتراف كنيم آنوقت سعي مي كنيم خود را اصلاح كنيم و گزارش بهتري از خود ارائه كنيم. هرگاه تكرار مي كنيم كه خدايا ما را به يك راه راست هدايت كن، تلنگري به ذهن ما مي خورد كه نكند از راه درست منحرف شده به بيراهه رفته ايم؟

مي شود از منظري ديگر به فلسفه ي تكرار در نماز پرداخت. مسلمانان نماز را نوعي شكرگوئي در مقابل نعمت هاي خداوند مي دانند. اما تكرار چرا؟ براي هر نعمت يكبار شكر كافيست.

در مستند راز يكي از دانشمنداني كه درباره ي موضوع فيلم صحبت مي كرد بحث جالبي را پيش كشيد. او گفت من هر روز صبح كه چشمانم را باز مي كنم شروع مي كنم به برشمردن چيزهائي كه دارم و بابت هر كدامشان خداوند را شكر مي كنم. پاهايم را كه از روي تخت به زمين مي گذارم ،اين كار را ادامه مي دهم. وقتي مسواك ميزنم..وقتي صبحانه مي خورم.. وقتي آماده مي شوم تا به سركار بروم... شكر كردن و برشمردن داشته ها، نداشته هايم را از يادم مي برد. او در ادامه مي گويد اين كار انرژي مثبت بي پاياني در من بوجود مي آورد. انرژي بي پاياني كه مرا براي رساندن به هر هدفي ياري مي رساند و هر هدفي را در ذهنم كوچك مي نمايد. حالا كه سالها به اين كار پرداخته ام مي بينم هر روز بر تعداد داشته هايم افزوده شده است . تو گويي نداشتن كلمه اي بي معني ست.

 

دومین ایراد فاحش نماز: پوشش خانمها در هنگام نماز

مسئله بعدی چادر پوشیدن و بطور کلی پوشیده بودن زنها در هنگام نماز است که باز مورد دیگری است برای احمق فرض کردن الله! هیچ فکرکرده اید چقدر این کار زنهای مسلمان مسخره و ابلهانه است؟ یعنی خدا فقط در آن چنددقیقه زنها را نگاه میکند؟ توی حمام یا هنگام سکس ، خدا نیست که هیکل زنها را ببیند؟ فقط موقع نماز باید زن خودرابپوشاند؟!! اصولا مگر خدا با مخلوق خودش رودربایستی دارد؟ مگر مخلوق خودش بااو نامحرم است؟ آخر شما مسخرگی ماجراراببینید! خودش زنه را خلق کرده و همیشه هم همه جا زنه را میبیند. آنوقت آن زن نادان فقط به مدت چنددقیقه خودرا میپوشاند که الله او را لخت نبیند!!!! ما خودمان را احمق فرض کرده ایم یا خدا را؟ یعنی سر خدا را هم میخواهیم شیره بمالیم؟؟؟!!! قطعا محمدبا این دستوری که صادر کرده تصورش از الله چیزی مانند انسان بوده است نه آن چیزی که به دیگران میگفته است.

جواب:پوشش يك معيار زميني ست و نماز يك امر الهي. اما چگونه امري زميني اينگونه خود را دخيل ساخته در امري الهي؟ باران را در نظر بگيريد. از آسمان كه فرود مي آيد پاك و پاكيزه است به زمين كه مي رسد گل آلود مي شود. اقتضاي آب باران همين است. نماز به معناي عبوديت و بندگي خدا امري آسماني ست ، از سوي خداوند است به زمين كه مي آيد خود را با شرايط زميني وفق مي دهد. اقتضاي آن همين است. فكر مي كنيد من مي توانم خود را با پوشاندن هزار چادر از خداوندي كه از اسرار درون قلب من آگاه است پنهان كنم تا من را نبيند؟! اصلا مگر معيارهاي خدا با معيارهاي ما انسان ها يكي ست كه مثلا ما را با لباس بيشتر بپسندد تا لخت و عريان؟؟ يا اينكه لباس شيك تر شما احترام بيشتر به او باشد؟حالا با اين مقدمه مي خواهم سوالي از شما بپرسم. اگر در قرآن آياتي نازل ميشد مبني بر اينكه اي كساني كه ايمان آورده ايد آنگاه كه به نماز بر مي خيزيد لخت و عريان باشيد چرا كه خدا در هر حال ناظر بر شما و امور شماست چه حالي به شما دست ميداد؟ آيا نمي گفتيد اين چگونه دستوري ست كه من بايد لباسهايم را هنگام عبادت از تنم در بياورم؟ چه بخواهيد چه نه جامعه و تاريخ پوشش را در وجود شما به عنوان يك امر مطلوب نهادينه كرده است. پوشش و لباس يكي از وجوهات مميز انسان از حيوان است. بررسي تاريخ نشان مي دهد كه در طول اعصار گذشته و حتي پيش از تاريخ پوشش امر حياتي براي بشر داشته است. قبل از تاريخ شايد براي حفظ شدن از سرما و بعد از تاريخ بيشتر جنبه ي زينتي و زيبائي به خود گرفته است. شايد برايتان جالب باشد بدانيد طراحان لباس فرانسوي به بررسي لباس زنان ايراني دوران ساساني پرداخته اند تا آن را احيا كنند. بگذريم تنوع بيشمار طرح ها و رنگهاي لباس ها حتي در عصر حاضر در سرتاسر جهان نشاندهنده ي اين مسئله است كه پوشش براي انسان مهم است حال از هر لحاظ كه بخواهيم بدان بپردازيم.  حديثي از پيامبر نقل شده است كه زنان هنگام نماز از طلاها و زيور آللات خود استفاده كنند. به نظر شما طلاها و زيور آلات براي خدا ارزشي بيشتر از سنگ ها و حلبي جات دارند؟
به نظر من تاكيد به پوشش سر نماز تاكيدي بر ارزش خود نماز است. پوشيدن بهترين لباس ها و استفاده از زيور آلات سر نماز تاكيد شده است و اگر درست تر ببينيم و بينديشيم در جامعه ي بدوي عصر پيامبر كه تمام ارزش ها در ظاهر خلاصه ميشده است راه ديگري جز اين بر تاكيد و ارزش نماز نبوده است. همين حالا كه انسان ها اين همه متمدن! شده اند باز نمي شود اهميت پوشش را انكار كرد. مثال فراوان است.حالا گذشته از تمام اينها پوشش سر نماز چه  اشكالي دارد؟

 

سومین ایراد فاحش نماز: درنظر نگرفتن سایرکشورها برای زمان نماز

نکته بعدی زمانبندی احمقانه الله برای نماز است که برمبنای طلوع و غروب خورشید است و این مورد به شدت عقل الله و محمد را زیر سوال میبرد. چرا الله عقلش به کشورهای اسکاندیناوی که چندماه پشت سرهم روز است نرسیده بود؟ در این کشورها یا در قطب شمال و جنوب، مسلمانان چه باید بکنند؟

جواب: تمام پيامبران پيام هاي مشتركي داشته اند اما اگر به گونه هاي متفاوتي متجلي شده اند به اين دليل بوده است كه پيامبران خود را با مخاطب خويش وفق مي داده اند، نيز با شرايط و فرهنگ زمان خويش. شكل پيام چندان اهميتي ندارد، آنچه مهم است خود پيام است كه بايد از شكل ظاهري آن استخراج شود. اينكه مخاطب پيامبر اسلام عرب ها بوده اند به هيچ وجه دليل منطقي نيست كه ديگران از شنيدن پيام وي سرباز زنند. براي مثال مي توان نويسندگان و شعراي بزرگ ايران و جهان از جمله مولانا ،حافظ، مارسل پروست (كه بسيار به وي علاقه دارم) و ... را نام برد. آنها هر يك مطابق فرهنگ و شرايط زمان خويش مي نوشته اند ،هر كدام به زبان خود. اما امروز كسي را سراغ داريد كه بگويد مخاطب حافظ و مولانا ايراني ها هستند نه ديگران؟؟!!!البته كه نه. مهم پيام آنها بود كه آنگاه كه نوشته هاشان ترجمه شد در سرتاسر جهان پيچيد و همه از آن استفاده ي لازم را بردند. پيام پيامبر اسلام عبوديت در راه خدا بود و تسليم محض فرمان او شدن. و يكي از راه هاي بندگي همين نماز خواندن است كه احكام خاص خود را مي طلبد _احكامي كه مطابق با شرايط و مخاطب خاص پيامبر است_ اما اين احكام مي تواند در شرايط و مكان هاي ديگر تغيير كند_ كه اين امر به دوش فقهاي دين است_ و آنچه مهم است اصل پيام است. فراموش نكنيد. من با شما حرف ميزنم ،اما اينكه مخاطب من شما هستيد به هيچ وجه نافي اين نيست كه ديگري نيز حرف من را بشنود.

چهارمین ایراد فاحش نماز : تعیین جهت برای نماز خواندن بسوی قبله!!

نماز گزار باید بسوی "قبله" نماز بخواند و همین نکته هم با پیشرفت تکنولوژی شعور و فهم الله را بشدت زیر سوال برده است .الله عربها فکرمیکرده زمین مسطح است. درحالیکه در زمین کروی ، دیگر جهت قبله به آنصورت که ما تصورمیکنیم نیست و درواقع اگر درهمان جهت یک خط راست را ادامه دهید خواهیددید که همه شما مسلمانان وقتی که به خیال خودتان رو به قبله ایستاده اید در واقع رو به کرات و سیارات دیگر دارید نماز میخوانید !!!

جواب: انسان بالذات اجتماعي ست و نمي تواند به تنهائي زندگي كند. اسلام ديني ست كه به اجتماع بهاي زيادي داده است. ببينيد تمام ضمائر جملات نماز جمع اند. يعني اينكه اين نماز بايد به جمع خوانده شود و در مسجد. نماز شكل عبادت مسلمين جنبه ي خصوصي ارتباط فرد با خدا و جنبه ي جمعي ارتباط فرد با جامعه هر دو را با هم دارد . تمام اديان شكل خاصي براي عبادت دارند و هر كدام از انها فلسفه اي براي خودشان دارند كه اگر  فهميده نشوند پوشالي و مسخره به نظر مي رسند مثل همين نماز خواندن كه اگر تنها براي تعبدي كور و از سر تكليف انجام شود بي معني و پوشالي خواهد بود. علت اينكه نمازهاي ما و دعاي ما مستجاب نمي شود همين است كه نه از سر نياز كه از سر تكليف ادا مي شوند.

مسجد محل گرد آمدن نمازگزاران است. مسجد مي تواند آغاز و شروع روابط سالم انساني باشد. جهت نماز به سوي يك قبله است. اشتباه نشود. به قول شما به خاطر كروي بودن زمين هنگام سجده هر كداممان به سوي يكي از كرات آسماني سجده مي كنيم. به قول شاعر مرا به كعبه چه حاجت كه چار ديوار است. به يك سو نماز خواندن كه آن سو كعبه قرار داده شده است هدفي بدنبال دارد و آن متحد كردن مسلمانان است. هر چند كه اين نماز خواندن ها فقط شكل تعبدي به خودش گرفته و در خيلي جاها هيچ ارزشي و تاثيري ندارد و انگار يك ميليارد مسلماني كه به يك سو نماز مي خوانند و به اتحاد دعوت شدند در ظاهر متحد و در باطن به هزار سمت رفته و ميروند.

ببينيد در قرآن مي خوانيم‌ به هر طرف روي آوريد آن طرف خداوند است. و يا در سوره ي بقره مي خوانيم و بندگانم از دوري و نزديكي من از تو پرسند بدانند كه من به آنها نزديك خواهم بود هر كه مرا خواند دعاي او استجابت كنم ... . ببينيد البته كه اسلام با تعيين قبله براي خدا جا و مكان تعيين نكرده است. فلسفه ي رو به كعبه نماز خواندن اتحاد بين مسلمين است و كمك به يكديگر براي رسيدن به سعادت دنيوي و اخروي.

پنجمين ايراد فاحش نماز: قضا شدن نماز دليل ناداني محمد و الله  

گفتيد چرا بايد خورشيد تعيين كننده ي زمان عبادت ما و خدايمان باشد. گفتيد اگر خورشيد غروب كند الله هم مي رود و ديگر نمي توان نماز خواند؟ گفتيد كه الان كه اينجا نماز ظهرشان را مي خوانند در گوشه ي ديگر زمين نماز مغرب و عشاء مي خوانند پس اين تعيين وقت ها به چه كار مي آيد؟

جواب:اينكه به زمان نماز اهميت خاصي داده شده است و اينكه نماز قضا مي شود فلسفه ي جالبي دارد.نماز خواندن فرصتي ست براي گفتگو با خداوند و عبادت.و اين فرصتي بي نظير و بزرگ است اگر درك شود. البته اينطور نيست كه خداوند در همان ساعت گوش به زنگ باشد و بيدار تا بتواند به حرف هاي بندگانش گوش دهد. البته كه اينطور نيست _لا تاخذه سنة و لا نوم_ خداوند هميشه بيدار و هشيار است و هميشه آماده ي شنيدن حرف هاي ما حتي اگر به زبان نياوريم او مي شنود_ان الله لا يخفي عليه شي_ خداوند كه مثل حاكمان و پادشاهان نيست كه براي صحبت كردن با او به وقت قبلي نياز باشد و اگر از دست برود ديگر از دست رفته باشد. پس فلسفه ي وقت معين تعيين كردن براي نماز و قضا شدن نماز چيست؟ ببينيد ما مسلمانان بر اين عقيده ايم كه در روز قيامت از عمر ما نيز سوال خواهد شد و اينكه چگونه سپري شده است. قضا شدن نماز هميشه اين تلنگر را به ذهن ميزند كه فرصت ها مانند ابر در گذرند و اگر از دست بروند از دست رفته اند. تعيين برنامه ي دقيق عبادي به نوعي روش برنامه ريزي دقيق وقت را به مسلمانان ياد مي دهد. نماز ركن اساسي دين اسلام است و براي همين اين دو موضوع _تعيين وقت معين و قضا شدن آن_ را در اين مورد حساس تعيين كرده اند تا هر روز و هر لحظه ارزش زمان و از دست رفتن فرصت ها را بيادمان بياندازد و نيز روش صحيح برنامه ريزي را به ما بياموزد. اينگونه است كه به تدريج به اهميت وقت پي برده برايش برنامه ريزي مي كنيم و مراقب فرصت هايي كه بدست مي آوريم هستيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:57  توسط طوفان ساکت  | 

 من انسانم. خدايم من را آزاد و مختار آفريده است. او به من و ايمان من ، ايمان داشت. تو چرا به ايمان او ايمان نداشتي؟ چرا موجود مختار را به موجود مجبور بدل كردي؟ حال بگو من كه شيطان مي پرستم كافر ترم يا تو كه به خدايي كه مي پرستي ايمان نداري؟ وقتي خدا را به من تحميل كردي بايد

مي دانستي كه به شيطان پناه خواهم برد.  

پدرم! مادرم! قضاوت با شما ، من مقصرترم كه مي خواهم مختار بمانم يا شما كه مي خواهيد مسخم كنيد به آنچه نيستم؟

چگونه است كه از ورود فرقه اي شيطان پرست اينگونه بر آشفته ايد؟ مگر اعتقاداتي كه به من داديد اينگونه حقير و سست است كه تنها با شنيدن حرفي تازه از دست برود؟

 

پ.ن به اميد روزي كه دين موروثي جاي خود را به دين تعقل و آزادي بدهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:47  توسط طوفان ساکت  | 

هر کدام از اصول و فروع دین اسلام برای خود فلسفه ای دارد که اگر نادیده گرفته شود از مذهبی انقلابی و کامل به مذهبی پوشالی و بی معنی بدل می شود. اشتباهات انسان های بزرگ معمولا بزرگتر از اشتباهات انسان های کوچک است. انحراف ادیان آسمانی و ارزش های والا نیز بیشتر از مکاتب انسانی ست، چرا که فهم آنها گاها مشکل می شود. اسلام به عنوان مذهبی آسمانی بیشتر از مذاهب و مکاتب دیگر منحرف شده از راه خویش باز ایستاده است. این وظیفه ی عالمان و روشنفکران دینی امروز است که اسلام را به راه خویش برگردانند تا بدین وسیله رسیدن به اهداف والای آن را میسر گردانند، اگر خدا بخواهد.

در دعای روز بیست و پنجم ماه مبارک رمضان زیباترین معنای تولی و تبری را می شود جست. "خدایا قرار بده مرا در این روز دوست دوستانت و دشمن دشمنانت و پیرو راه و روش خاتم پیغمبرانت ای نگهدار دلهای پیامبران."

نکته اینجاست که ما گاهی ندانسته دشمن کسانی می شویم که به آنان تولی می جوئیم و پیرو کسانی می شویم که از آنان تبری می جوئیم. و تنها به دوستی و دشمنی زبانی بسنده کرده، خود را مدافعان حق می پنداریم.

علی تمام عمر به فکر درماندگان و یتیمان بود. اصلا این را وظیفه ی خود می دانست. در مقابل تنها دغدغه ی معاویه تکمیل و گسترش کاخ مرمرینش بود. امام ما کدام است؟

علی از نشستن سر سفره ای که دو غذا داشت امتناع می ورزید و عثمان خلیفه ی سوم همانی بود که تمام زندگیش در رفت و آمد بین مطبخ و مستراح گذشت. ما پیرو کدامیم؟

علی از شنیدن خبر هتک حرمت زن مسیحی نزدیک بود قالب تهی کند، ما از خبر شنیدن هتک حرمت به دانشجوی مسیحی و هزاران زن مسلمان چه حالی شده ایم؟

حسین برای هدفش از حج گذشت اما در میدان جنگ از نمازش نگذشت. حالا ما عزاداران حسینی چه می کنیم؟ سالی یکبار مکه می رویم برای بخشش نمازهای نخوانده مان!

یکی از دغدغه های دوستم این است که در زاهدان مسجدی به نام ولید ساخته اند ،اما برایش چندان مهم نیست که در حکومت اسلامی نماز سکسی براه می اندازند و تنبیه که هیچ تودیع می شوند.

عمر خلیفه ی دوم را می گویم شیر بز مرد یهودی را می دوشید تا امرار معاش کند، عمر آنقدر پسرش را به جرم خوردن مشروب حد زد که وی جان داد. عمر در حق اسلام جفای بسیار کرد اما بیائید از حق نگذریم آیا می شود فقط این دو خصیصه ی عمر را در رهبران مملکت اسلامی خودمان پیدا کنیم؟ اگر آری که هیچ اما اگر نه چگونه است که عمر را لعنت می کنید و به رهبری کسانی بدتر از عمر تن در داده اید؟ آیا معنای تبری این است؟ چگونه می شود خود را راضی کنیم خلاف حرف معشوقمان عمل کنیم و چگونه می شود خود را راضی کنیم که مثل و مانند و چه بسا بدتر از کسانی شویم که تمام عمر لعنشان کرده ایم؟؟ به نظر من فلسفه ی تولی و تبری پیدا کردن راه درست و الگوپذیری صحیح بر اساس عبرت گیری از تاریخ است. نه اینکه خود را در کینه ها و عداوت های هزار سال پیش گرفتار کنیم بدون آنکه از ان عبرت بگیریم.هشدار امام علی را به خاطر بیاوردی که فرمود :"پندها چه بسیارند و عبرت پذیران چه اندک!" باید ببینیم آنانی که لعنتشان می کنیم چرا بدانجا رسیدند؟ اشتباهشان چه بود؟ مبادا که اشتباه انان را تکرار کنیم! ابن ملجم مگر همان نبود که از عشق علی بیمار شد و بعد از آن تمام افتخارش ان بود که علی از من پرستاری کرده است؟چرا این آدم بدانجا رسید که کمر به قتل علی بست؟ ابوبکر و عمر جزء نزدیکترین و پرهیزکارترین صحابه ی پیامبر بودند. چه شد که بعد از او حلالش را حرام کردند؟* چه شد که ثقلین را زیر پا گذاشتند؟ ابولهب عموی پیامبر بود،باید که یکی از بهترین یاران او می بود. چرا بدان جا رسید که آیه ای در ذم او نازل شد؟ اینان و هزاران مورد دیگر که بگذاریم و بگذریم.

از نوشته ی بالا یک سوال منتج می شود. و آن اینکه ما باید از گناه تبری جوئیم یا گناهکار؟

هیچ انسانی بالذات بد نیست ،که ما خود را محق بدانیم از آنها متنفر باشیم. گناهانی که انسان ها مرتکب می شوند باعث می شود که دل پاک و سفیدشان را سیاه و کدر و در نهایت شیطانی کنند. باید به هوش باشیم. تکبر و خودبرتر بینی یکی از بزرگترین گناهان است. به زندگینامه ی این آدم ها رجوع کنیم ،خواهیم دید که قبل از آنکه گناهان دلشان را سیاه کرده و موجب ارتکاب پست ترین گناهان شود انان جزء بهترین ها بودند. آیا ما جزء بهترین ها هستیم؟ پس چرا اینقدر مطمئنیم که پایانی بدتر از آنان نخواهیم داشت؟ شاید به این خاطر که امام زمانمان غائب است و ما نمی توانیم کمر به قتلش ببندیم!!

خلاصه ی کلام اینکه منحصر کردن دشمنان خدا به چند اسم خاص و تنها به لعن انها دلخوش بودن و هیچ تاثیری در خود احساس نکردن هیچ فایده ای برای ما و دین ما ندارد .بیائید با خودمان صادق باشیم چه بسا که ما خود پیرو آنان بوده و یا بدتر از انان باشیم.معنای واقعی تبری دوری جستن از گناهان است نه فحاشی های انتقام جویانه. اگر امام ما علی ست که او ما را از فحاشی های بی مورد برحذر داشته است. فرمود: بیزارم از اینکه فحاش باشید."

و اما تولی ،باید ببینیم آنانی را که دوست می داریم چگونه بودند تا مثل و مانندشان شویم؟ دوست داشتن زبانی و غیر ان عمل کردن تنها دروغ گفتن به وجدانمان است.

*عمر ابن خطاب گفت:" پیامبر دو متعه را بر شما حلال داشت و من حرام اعلام می کنم. اول ازدواج موقت، دوم حج عمره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:30  توسط طوفان ساکت  | 

و ظللنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی کلوا من طیبات ما رزقناکم و ما ظلمونا ولکن کانوا انفسهم یظلمون* و اذ قلتم یا موسی لن نصبر علی طعام واحد فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها و فومها و عدسها و بصلها قال اتستبدلون الذی هو ادنی بالذی هو خیر اهبطوا مصرا فان لکم ما سالتم...(آیات 57 و 61 سوره ی بقره)

و ابر را سایبان شما ساختیم و من و سلوی (مرغ بریان و ترانگبین)را غذای شما مقرر داشتیم و گفتیم از این روزی های پاک و پاکیزه تناول کنید(شکر این نعمت را به جا نیاوردند) نه به ما بلکه بنفس خود ستم کردند*و ای بنی اسرائیل بیاد آورید وقتی را که به موسی اعتراض کردید که ما به یک نوع طعام صبر نخواهیم کرد از خدای خود بخواه تا برای ما از زمین نباتاتی مانند خیار و سیر و عدس و پیاز برویاند موسی گفت آیا می خواهید غذای بهتری که دارید به پست تر از آن بدل کنید حال که تقاضای شما این ست به شهر مصر درآئید که در آنجا آنچه درخواست کردید مهیاست... .

مسلما خداوند که خالق انسان است شناخت کاملی از او دارد. خداوند انسان را آزاد آفرید و از همان ابتدا با روشن کردن حق از باطل به او حق انتخاب داد. خداوند به بندگانش ایمان دارد میداند که در نهایت اگر نه تمام ایشان اما اکثرشان راه درست را انتخاب می کنند. همان طور که در نوشته های قبلی گفته شد وجه ممیز انسان از دیگر موجودات حق انتخاب و آزاد بودن اوست. این یکی از اساسی ترین حقوق هر انسان است که خداوند به هر کس اعطا کرده و هیچ کس حق ندارد حق انتخاب را از دیگری سلب کند. به این ترتیب آزادی یکی از مهم ترین وجوه غیر قابل انکار وجود انسان است. و بالتبع مشکل آنجا بوجود می آید که عده ای خود را محق می دانند تا به جای دیگران تصمیم بگیرند و به تعبیری دیگر، دیگران را فاقد شعور می دانند و خود را همه چیز دان، و برای جلوگیری از انحراف ایشان تصمیم می گیرند که به جایشان تصمیم بگیرند!

در خانواده های مذهبی بیشتر این اتفاق می افتد. معمولا والدین با توهم تربیت، بسیاری از تعالیم دینی را به زور* در ذهن فرزندانشان حک می کنند. بدون تعلیم فلسفه ی هر یک از مبانی دین و چرایی هر یک و اینگونه واداشتن کودکان به تفکر درباره ی دین و در نهایت وانهادن آنها به انتخاب آنچه صحیح است، تنها به تعلیم چگونگی آن بسنده می کنند. کودک هنوز نمی داند فلسفه ی حجاب چیست برایش چادری تهیه می کنند و در خلال "آفرین" گفتن ها کودک براستی خواسته ی اصلی خود را فراموش می کند. فلسفه ی نماز را ندانسته مجبورش می کنند با ترتیل و با لهجه ی صحیح عربی نماز بخواند. و تا حد امکان کامل و بدون نقص! و هزاران مورد دیگر در مورد ده ها تعلیم دینی دیگر که بماند.. اما والدین که اینگونه ندانسته دین موروثی خود را با عقاید بعضا سنتی و اشتباه به کودک تحمیل کرده و او را از تفکر باز میدارند برای خود توجیه ی دارند که شنیدنی و قابل تامل است. والدین با این ذهنیت اینگونه فرزندانشان را تربیت می کنند که اگر آنها به شکل صحیح احکام و عبادات و نوع پوشش مناسب عادت کنند تا آخر عمر همان رویه را دنبال کرده رستگار می شوند!

در بعضی جوامع اسلامی از جمله جامعه ی خودمان ایران همین رویه تکرار می شود. یک نمونه از سلب آزادی انسان ها همین حجاب اجباری ست*. نداشتن حجاب خلاف قانون است و با آن برخورد می شود. اما این محدودیتی که برای انتخاب زنان ایجاد کرده اند نتیجه ی عکس داشته است. می بینیم که در کشورهای دیگر که حجاب اجباری نیست مثل امارات متحده زنان ایرانی جزء بدحجاب ترین ها هستند و دعای مردان و زنان عرب بعد از هر نماز حفظ جوانان از شر زنان ایرانی ست! و یا دولت اسلامی ما از دولت لائیک ترکیه می خواهد که در سواحل کشورش مراقب حجاب زنان ایرانی باشد! جالب تر آنکه هر سال در ماه مبارک رمضان با زنانی از کشورهای مختلف دنیا _که در آنها حجاب اجباری که نیست هیچ ممنوع نیز می باشد_ مصاحبه می شود که چنان به حجاب خویش پایبندند که حاضرند از بسیاری از امکانات به خاطر حجابشان چشم پوشی کنند! البته اکثر خانواده ها با این حجاب اجباری موافق اند چرا که از تاثیر منفی آن بر کودکانشان می ترسند و نظام از این دلهره ی مذهبی خانواده ها سودجوئی سیاسی می کند که مورد بحث ما نیست.این خانواده ها با تصور اینکه هر طور بار بیاید همانطور می ماند هر گونه شعور انسانی را منکر شده تنها به عادت پناه می برند. اما باید از خانواده هایی که برای سلب آزادی و حق انتخاب چنین توجیه می آورند پرسید که آیا شما شناخت بیشتری از انسان دارید یا خداوند؟ چگونه حقی را که او داده ،شما می گیرید؟ آیا با شگرد عادت توانسته اید اسلام واقعی را به کودکان بیاموزید یا اسلام ارتدکسی رو به عقب را؟آیا در حکومت های اسلامی اولیه هیچ کدام از واجبات اجباری بوده است؟ آیا گرفتن حق انتخاب و محدود کردن انسان ها موجب نمی شود که پیاز و عدس زمینی را به من و سلوی آسمانی ترجیح دهند؟

پ.ن زور همیشه با مشت و لگد همراه نیست. گاهی تشویق های بی مورد برای کودکی که همیشه به دنبال کسب رضایت والدینش است می تواند زور معنی شود.

پ.ن 2: رد کردن حجاب اجباری به معنای رد کردن اصل حجاب نیست. رجوع کنید به پست حجاب.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 6:51  توسط طوفان ساکت  | 

... قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تریدون ان تصدونا عما کان یعبد ءاباونا فاتونا بساطن مبین*قالت لهم رسلهم ان نحن بشر مثلکم ولکن الله یمن علی من یشاء من عباده و ما کان لنا ان ناتیکم بسلطن الا باذن الله...

(آیات 10 و 11 سوره ی ابراهیم)

...کافران گفتند ما شما پیغمبران را مثل خود بشری بیشتر نمی دانیم که به دعوی نبوت می خواهید ما را از آنچه پدران ما می پرستیدند منع کنید برای ما حجت و معجزی که ما را مجبور به ایمان کند بیاورید*رسولان باز به کافران پاسخ دادند که آری ما هم مانند شما بشری بیش نیستیم لیکن هر کس از بندگان را بخواهد به نعمت بزرگ نبوت منت می گذارد و ما را نرسد که آیت و معجزی الا به اذن و دستور خدا بیاوریم...

شاید یکی از بزرگترین مشکلاتی که پیامبران با آن دست و پنجه نرم می کرده اند نه شگفتی مسائلی که برای مردم شرح می داده اند که انسان بودنشان بوده است. تمام معجزاتی که به اذن خدا انجام می دادند برای این بود که خرق عادتی نشان داده تفاوت های معنوی وجود خویش را در ظاهر نشان دهند تا بدین وسیله مردم از آنان پیروی کنند. انسان ها همیشه از برتر از خویش تبعیت می کنند و متاسفانه بدلیل نشناختن گوهر وجود خویش همیشه موجودات دیگر از اجنه و ملائک را برتر از خویش می دانستند. مشکل مردمان در گذشته این بود که چگونه پیامبران مانند خودشان می خورند و می خوابند و در کوچه ها قدم می زنند؟! و مردمان متمدن! امروزی مشکلشان این است که نمی توانند وجود شهوت را در پیامبران و اولیاء خدا بپذیرند و از بن منکر این مسئله هستند! از افتخارات مسیحیان این است که مسیح به امر کثیف! آمیزش با زنان تن نداد و مسلمانان در مانده اند که چگونه وجود شهوت را در پیامبر اعظم منکر شوند با وجود نه همسر و کنیزکانی چند!

اصلا شهوت را جز پست ترین خصیصه ها به شمار می آوریم و حتی صحبت کردن راجع به آن را جایز  نمی شماریم _ شاید به دلیل ترس از پاره شدن پرده ی حیا!_ اما نکته ی اصلی این است که باید شهوت را به عنوان جزئی از وجود انسان بپذیریم و هیچ دلیلی ندارد که وجود آن را در انسانی منکر شویم ولو اینکه ان انسان از اولیاء خدا باشد. و نیز هیچ دلیلی ندارد که عدم وجود آن در انسانی مایه ی مباهات وی شود. چرا که شهوت اگرچه امری مادی ست اما به قولی آنچه از این دام صید می شود با خود آن تفاوت ها دارد. شهوت شاید دلیل و انگیزه ی اصلی در تشکیل خانواده برای انسان ها بوده است. و خانواده یک امر بسیار مقدس است که نمی شود آن را منکر شد.

و نکته ی دیگر اینکه انسان به خاطر وجود دو بعدی خویش _ بعد مادی و بعد معنوی _ دارای نیازهای متفاوت از موجوذات دیگر می باشد. نیازهائی که بالنفسه بسیار با هم متفاوتند. انسان مجبور است که نیازهای مادی و معنوی خویش هر دو را ارضاء کند. و این نیازها با تمام تفاوت هائی که دارند مکمل یکدیگر محسوب می شوند تا انسان را برای رسیدن به هدفی والا یاری رسانند. این نیازها مادی یا معنوی هر دو از سوی خداوند در وجود انسان نهادینه شده است و هر دو به یک اندازه مقدس است. نیازهای شهوانی و میل به پرستش هر دو به یک اندازه مقدس هستند.

نکته ی پایانی اینکه اگر انسان به ارضاء هر یک از این نیازها به تنهائی بپردازد به انحراف و شکست منجر خواهد شد. نمونه های زنده ی آن را می شود در انحراف عارف مسلکان تارک دنیا دید که تنها به رفع نیازهای معنوی خویش می پردازند و انحراف مردمانی که تنها به رفع نیازهای

مادی خویش می پردازند. اگر شهوت به عنوان امری مذموم در روایات و احادیث ما آمده است منظور ارضاء شهوت به تنهائی بوده است نه اینکه شهوت بالنفسه مذموم باشد. باز در همین احادیث و روایات می توان احادیث زیادی پیدا کرد که در تاکید ارضاء نیازهای مادی به معنای اعم و شهوت گفته شده است.

سوال: شهوت و میل پرستش که دو نیاز مادی و معنوی هستند در یک حد مقدس نیستند چرا که شهوت به تنهائی از انسان حیوان می سازد اما میل پرستش حتی به صورت تک بعدی از انسان موجودی والا می سازد.

جواب: اسلام دینی دو بعدی ست و بر ارضای هر دو نیاز مادی و معنوی تاکید کرده است. پس برای شاهد باید به دیگر ادیان و مذاهب رجوع کرد. من گفتم که میل پرستش و ارضاء نیازهای معنوی اگر در کنار ارضاء نیازهای مادی نباشد گمراه کننده است. برای شاهد می توان به روحانیون مسیحی اشاره کرد. می توان مرتاضان هندی تارک مسک را نام برد که به مذهب سیک منجر شده که خود گویای اوج انحراف اس. می توان راهبان بودائی را نام برد که در عمل به اهداف خویش نرسیده اند. تمام اینان امور مادی را پست خوانده از آن کناره گرفته اند و تنها به امور معنوی پرداخته اند اما به کلی از آن امور منحرف شده اند.حال به اسلام برگردیم. اسلام که دینی دو بعدی ست. در آیات قرآن در احادیث و روایات متعدد شواهد زیادی در اهمیت نیازهای مادی آمده است. در سوره ی بقره می خوانیم:" زنان شما جامه ی ستر و عفاف شما هستند و شما نیز لباس عفت آنها هستید و خدا دانست که شما در کار مباشرت با زنان به نافرمانی ... (الی آخر آیه ی 187) در این آیه به وضوح بیان شده که حفظ دین و پرداختن به امور معنوی جز با ارضاء نیازهای مادی و شهوت میسر نمی باشد. پیامبر اکرم فرمود ازدواج نیمی از ایمان است پس در حفظ نیم دیگر کوشا باشد. اینجا نیز به صراحت بیان شده که با طرد نیازهای مادی نمی توان به بعد معنوی رسید و این اشتباهی بیش نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:8  توسط طوفان ساکت  | 

در آیاتی از قرآن خداوند ما را از انجام کارهای لغو و بیهوده بر حذر داشته است و از قضا روحانیون و مفسران پرداختن به موسیقی را جزء این کارهای بیهوده دانسته آن را حرام شمرده اند. و از وقتی که علم پیشرفت کرده است و بسیاری از تاثیرات مخرب موسیقی بر سلامت آشکار شده است این مفسران بر رای درست خویش استوار تر گشته اند! البته هیچ گاه از تاثیرات مثبت موسیقی در درمان بعضی بیماری ها و به اصطلاح موسیقی درمانی بحثی به میان نیامده و نخواهد آمد. انگار علم تنها تا آنجا خوب است که تائید کننده ی تفسیرهای ریز و درشت ایشان باشد. متاسفانه ایشان بدرستی تعیین نکرده اند که منظورشان از موسیقی چه نوع موسیقی بوده و آیا از نظر آنها کلا موسیقی و پرداختن به آن حرام است یا نه اقسامی از آن حرام و اقسام دیگر حلال شمرده می شود؟ نکته ی دیگر در مورد آلات موسیقی ست که دیدن آن را جایز نشمرده اند حتی در هنگام گوش کردن به آهنگی که از انها در می آید! خیلی جالب است. یعنی مثلا اگر این مورد را به زنا و دزدی که حرام است تعمیم دهیم اشکالی ندارد که عده ای زنا و دزدی کنند با این شرط که کسی آنها را در آن حال نبیند! در نظریات و طرز برخورد روحانیون با موسیقی آشفتگی هایی دیده می شود که نشان از سردرگمی ایشان در این زمینه حکایت دارد. مشکل اینجاست که انها در ابتدا حکمی صادر کرده اند و بعد به دنبال شناختن آن مورد (موسیقی) رفته اند. درست مثل همین کاری که با اشخاص می کنند که اول حکم ارتداد صادر می کنند بعد دنبال فهم نظریات مرتد می روند!

اما موسیقی چگونه جزء کارهای لغو و بیهوده است حال آنکه خداوند بیشترین ظرافت را در خلق موسیقی به خرج داده است. چه کسی می تواند ادعا کند که صدای باران تا اعماق جانش نفوذ نمی کند؟ هارمونی زیبای صداها و آوازهای مختلف در جنگل،آواز رودخانه و دریا . حتی سکوت حامل موسیقی دلنشینی ست که به انسان آرامش می دهد. قرآن نیز دارای موسیقی خاص خود است. موسیقی و آهنگ های موزون در سرتاسر جهان وجود دیده می شود.خداوند حکیم است و از انجام کارهای لغو و بیهوده به دور است . نمی دانم چگونه چنین تفسیری از موسیقی کرده اند؟!

استاد قمشه ای بحث زیبائی راجع به موسیقی دارد. می گوید در طبیعت صدای الاغ داریم، صدای بلبل هم داریم. اینها هر دو خلق شده اند تا با وجود یکی قدر دیگری را بدانیم. اما نمی شود که به خاطر اینکه صدای الاغ به مذاق مان خوش نمی آید تمام صداهای موجود را بد بدانیم و همه را از یک دم منکر شویم. مثل موسیقی در زمان ما همین است. بله هیچ کس منکر اقسام مضر موسیقی نیست که سلامتی را به خطر می اندازند. اما به خاطر وجود آنها نمی شود از دم تمام انواع موسیقی را حرام شمرد!

نکته ی دیگر اینکه تاثیر موسیقی در روان و جان ما شاید بیشتر از هر چیز دیگریست. شاید تجربه کرده باشید که گاهی با گوش کردن اهنگ شاد و روح نوازی روحیه ی بعضا خسته تان کلا عوض شده باشد یا بالعکس. این تاثیرات که چنین در ظاهر بروز می کنند در باطن امر نیز چنین تاثیراتی از خود به جا می گذارند که گاهی می توانند ماندگار باشند. باید دید چگونه قسمی از موسیقی را برای خود بر می گزینیم و چگونه تاثیری از خود به جا می گذارد انگاه شاید زمان تعیین حرام یا حلال شمردن ان نوع خاص از موسیقی باشد. و باز نمی توان در صورت بروز نتایج منفی کلا اصل موسیقی را منکر شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 20:10  توسط طوفان ساکت  | 

در جهانی که ما در آن زندگی می کنیم انتخاب به معنای مطلق وجود ندارد. یعنی اینکه جبر و اختیار همیشه دو برادرند که دوش به دوش هم به راه خویش می روند. در تمام علوم تجربی و انسانی این دو را می شود در کنار هم دید. ملاصدرا در هنگام بحث از جبر و اختیار تمثیل زیبائی زده است. می گوید شما می توانید یک پایتان را به اختیار بلند کنید. این یعنی اختیار. حالا اگر بخواهید پای دیگرتان را بلند کنید به زمین می افتید و این یعنی جبر. این مثل نشان دهنده ی این مسئله است که ما با انتخاب یک مورد در موارد بعدی انتخاب های خود را محدود می کنیم.ما انسان ها مختاریم که به زندگی در عزلت و تنهائی تن دهیم و یا در جامعه ای در کنار انسان های دیگر به زندگی ادامه دهیم. این یعنی انتخاب از بین دو شق. اما صرف پذیرفتن این دو ما را در انتخاب های بعدی محدود می کند. مثلا انسان تنها محدودیت ها و آزادی هایی دارد و به همین ترتیب انسان در جامعه که باید به آنها تن در دهد. و این یعنی جبر.

حالا با این مقدمه به مسئله ی حجاب می پردازیم. ما انسان ها مختاریم که اسلام را بپذیریم یا نه و در این اجباری نیست. این یعنی اختیار. اما همین که اسلام را به عنوان مذهب پذیرفتیم موارد انتخاب خود را محدودتر کرده ایم. مثلا یک مرد و یا یک زن مسلمان دیگر در مورد حجاب حق انتخاب ندارد و باید آن را بپذیرد.

گاهی که به این مسئله فکر می کردم این سوال برایم پیش می آمد که مسئله ای که اینقدر واضح و روشن است چرا این همه درد سر ایجاد کرده است؟ و چگونه است که تفهیم آن به مسلمانان این همه دشوار شده است؟

حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم خود کلمه ی حجاب و معنای آن است که مشکل آفرین شده است. شاید بگوئید چگونه؟ استاد مطهری در کتاب عدل الهی اش می گوید این زرتشتی ها چگونه می توانند خود را به چنین شعار بی مفهومی دلخوش کنند؟ گفتار نیک پندار نیک کردار نیک. می گوید این نیک یعنی چه؟مثل این می ماند که به یک مهندس بگویند یک خانه بساز بگوید چطور باشد؟ بگوئیم یک خانه ی خوب بساز! این خوب یعنی چه؟ یک جا خانه ی خشتی خوب است یک جا خانه ی آجری، یکجا خانه ی شیروانی خوب است یک جا خانه ی گنبدی؟ باید خوب را معنی کنیم. حجاب هم همین طور است. در مالزی خانم ها یک مقنعه ی بلند می پوشند که تا زانوانشان را پوشانده است و مردانشان گاها دامن می پوشند. در ایران خانم ها پارچه ی مشکی مانند عبا به سر می کنند و چادر می نامندش اما آقایان لباس خاصی ندارند. در عربستان زنان همراه با این به اصطلاح چادر ها پوشیه هم می زنند و مردانشان لباس های بلند سفید می پوشند. در ترکیه همین مانتو شلوار ساده با روسری را کافی می دانند. در فرانسه که حجاب منع شده دختران سرهای خود را می تراشند و به مدرسه می روند و این خود به نوعی حجاب است. حالا باید دید کدام یک از این ها حجاب اکمل است. هر یک با توجه به دیدگاهی که از حجاب دارد پوشش خود را مناسب می داند. و گره ی مسئله ی حجاب اینجا خورده می شود . متاسفانه یا خوشبختانه پوشش مسئله ایست که قبل از آنکه شرع نظر بدهد این عرف است که خود را به شرع تحمیل می کند و در خلال شرع و عف سلائق شخصی پا به میدان می گذارد.و این دو مهمان ناخوانده گره ی حجاب را روز به روز کور تر و کورتر می کنند.مثلا در قرآن آمده که سر و سینه ی خود را بپوشانید و دیده شدن کف دست ها و گردی صورت اشکالی ندارد. اما می بینیم که در بعضی کشورهای اسلامی دستکش و پوشیه را واجب تلقی می کنند. و یا علیرغم مکروه بودن رنگ مشکی زنان ایرانی چادرهای مشکی می پوشند و نام حجاب اکمل بر آن می نهند. متاسفانه مردان بیشتر سلائق شخصی خود را در این مسئله دخیل می کنند و مهر رضای خدا بر آن می زنند. عده ای زنانشان را با چادر می خواهند عده ای بی چادر. کسانی آرایش زننده ی زنانشان برایشان مهم نیست اما اگر دو تار مویشان دیده شود غیرتی می شوند. عده ای موی همسرانشان برایشان مهم نیست اما یک آرایش ساده را هم مجاز نمی شمارند! و تمام اینها با نام اسلام پوشش دلخواه خود را بر زنانشان تحمیل می کنند.

می بینیم که نمی شود صرف پذیرفتن یک پوشش خاص بر اساس عرف یا سلائق شخصی نام اکمل بر آن بنهیم.چرا که یک نوع پوشش که در یکجا خوب و کامل است در جای دیگر بدحجابی تعبیر می شود!

خلاصه ی کلام اینکه اصل حجاب اجباری ست اما با تعیین شدن حد و مرز آن در قرآن چگونگی پوشش اختیاری می شود البته با در نظر گرفتن آن حدود الهی. به نظر من سلایق شخصی مردان که از روی حس خودبرتر بینی آنان نشات گرفته و خود را مالکان زنان می بینند چندان اهمیتی ندارد اما از عرف نمی توان به راحتی گذشت.به دو دلیل : اول اینکه همانطور که ویل دورانت در اثر ماندگارش تاریخ تمدن(جلد اول) اذعان کرده که عرف از شرع و قانون هر دو قابلیت برش بیشتری دارد. نیمه ی اعظم اخلاقیات بر پایه ی عرف طرح ریزی شده است و شاید علت تغییر بعضی خوبی ها به بدی ها و بالعکس متروک شدن بعضی از قوانین عرفی بوده است. دوم آنکه اکثرا شرع و عرف را ندانسته یکی می دانند و از رو خلاف عرف عمل کردن را خلاف رضای خدا عمل کردن می دانند. اینجاست که مشکل اصلی چهره می نماید. کسی که می خواهد بر خلاف بعضا اشتباهات عرفی اما کاملا مطابق با شرع خویش عمل کند دچار موانع زیادی می شود...

در مورد پوشش آیا من که به عنوان نماینده ی یک زن مسلمان در جامعه حضور دارم باید تسلیم عرف جامعه ام بشوم یا بر اساس آنچه مورد تائید خودم و شرع ام می باشد عمل کنم؟

این آدرس پست دیگه ای از خودم در همین زمینه است که در صورت تمایل می تونید بخونید.

http://toofane-saket.blogfa.com/post-158.aspx

سوال:از ایات قران چنین چیزی دانسته نمیشود

ایات حجاب خطاب به زنان مومن شده نه دیگر زنان ایا هیچ گونه مجازاتی رو حتی برای زنان تعیین نکرده هیچ روایتی هم نیست

در مقابل ایات مربوط به زنا ودزدی خطاب به همه مردم در حکومت اسلامی است یعنی هرکسس دزدی کرد مجازات باید شود و ایات حد مجازات نیز تعیین نموده..حجاب اجباری دین اجباری تفتیش عقاید عقده ایجاد میکند جوانان رو دین ستیز بار می اورد و چنانکه اورده و چنین شده ..... و بتبع اون حرف هر ادم شیاد بیسودای رو براحتی باور میکنند

جواب: مسلمان بودن و اسلام را پذیرفتن دو معنای مجزا از هم دارند. هر مسلمان زاده ای احتمالا مسلمان است اما صرف مسلمان بودن به این معنا نیست که اسلام را پذیرفته باشند. این مورد درباره ی تمام ادیان دیگر نیز صدق می کند. در این نوشته قبل از صحبت راجع به حجاب از پذیرش اسلام صحبت به میان آمده است. حجاب درباره ی کسانی که اسلام را پذیرفته اند اجباری ست و این شاید به همان معنائی ست که در آیه ی شریفه ی حجاب آمده که برای مومنان واجب شده است. انسان طبیعتا تنها به چیزی و عقیده ای مومن است که شناخت کافی راجع به آن داشته باشد. و روشن است که هر مسلمانی حتما معرفت کافی به اسلام ندارد مگر تا زمانی که به تحقیق پرداخته اسلام را بپذیرد و به آن مومن شود.

و اما اجبار! با تعریف مذکور و تعریف وجه ممیز مسلمان زاده بودن و مسلمان بودن اجباری و اختیاری بودن حجاب امری اختیاری میشود. پس از اجبار معنای مطلق آن مد نظر نیست تا بدین گونه اشتباه کلیسای قرون وسطا مرتکب شود. مواخذه به خاطر پوشش خود نوعی تفتیش عقاید است که نتیجه ی ان را در اروپا شاهدیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:16  توسط طوفان ساکت  | 

"ما مي توانيم كودك انسان را در چند سال اوليه ي زندگيش نمونه اي زنده از برخي تغييرات فيزيكي حادث در نظر بگيريم. مغز نوزاد در بدو تولد فقط يك چهارم وزنش است و حنجره در گلو بسيار بالاتر واقع شده است كه باعث مي شود تا نوزادان همانند شامپانزه ها همزمان هم نفس بكشند و هم شير بنوشند. در مدت زمان نسبتا كوتاهي حنجره پايين تر مي رود مغز بزرگ تر مي شود و كودك قامتي راست به خود مي گيرد و شروع به راه رفتن مي كند." (كتاب بررسي زبان جورج يول ت. علي بهرامي)

شايد برايتان جالب باشد اگر بدانيد اين تغييرات دقيقا مشابه تغييراتيست كه اجداد ما در چند هزار سال پيش داشته اند.و قامت راست كرده توانسته اند بر روي دو پا راه بروند. تاثيرات اين تغيير را در مقايسه ي جمجمه ي گوريل و انسانهاي نئاندرتال كشف كرده اند. و اينكه اين تغيير موجب شده تا انسانهاي نئاندرتال توانائي توليد اصواتي را داشته باشند. سي و پنج هزار سال بعد ساختار جمجمه ي انسان مدرن تشكيل شد. در اين روند تكاملي انسان ها امادگي توليد زبان را پيدا كرده اند.

 

اين مقدمه ي نسبتا طولاني آغازي بود براي شروع اين پست كه در باره ي نسبت نظريه ي تكامل و دين است. هنگامي كه داروين اين نظريه را مطرح كرد بسياري از مبلغان مسيحي و همچنين مسلمان كه اين نظريه را بر خلاف تعليمات ديني شان مي دانستند آن را رد كرده به شدت سعي در سركوب آن داشتند. انها از ترس خدشه دار شدن جايگاه معنوي وجود انسان ميمون زادگي او را انكار كردند اما اين نظريه حتي با وجود مخالفان شديد راهش را طي كرد تا به امروز و هر روز صدق اين گفتار بيشتر روشن مي شود. اشتباه در اينجاست كه گاهي فهم از دين را با اصل دين يكي مي دانيم و دچار اين توهم مي شويم كه تنها انچه ما از دين برداشت كرده ايم صحيح است و حتي اگر تمام علوم در رد اين برداشت قد علم كنند باز هم زير بار نمي رويم،چراكه مطمئنيم كه ديني كه وحي الهيست اشتباه نمي كند.و از يك طرف دين در مقابل علم عاجز و درمانده مي شود و از طرف ديگر ما حاضر نيستيم برداشت هاي بعضا غلطمان را از دين اصلاح كنيم. اما چه خوشمان بيايد چه نه بايد قبول كنيم كه رشد علوم تجربي و انساني در درك صحيح ما از دين كمك هاي بي شائبه اي كرده اند.

 

سالها پيش هميشه اين سوال برايم مطرح بود كه اگر عمر تمام پيامبران از ادم تا خاتم را دقيق حساب كنيم و بعد چند هزار سال هم رويش بگذاريم باز از بيست هزار سال تجاوز نمي كند اما دانشمندان جمجمه هاي انسان هاي شصت هزار ساله را پيدا كرده اند و از طرفي در قران و انجيل آدم به عنوان اولين انسان معرفي شده است. اما نه قران و انجيل نعوذ بالله باطل گفته اند و نه مي توان اين كشف علمي را انكار كرد. يا اينكه هر چه با خودم كلنجار مي رفتم نمي توانستم درك كنم كه انسان چگونه از خاك خلق شده حال آنكه علوم طبيعي مطلبي غير از اين را به اثبات رسانده است پس با اين تناقض چه بايد كرد؟ سالها بايد مي گذشت تا من ياد بگيرم كه درك و برداشت صحيحي از دين داشته باشم برداشتي كه با تكامل علوم كامل تر و كامل تر ميشد. سالها بايد مي گذشت تا بفهمم كه زبان دين تماما سمبليك است و بايد با توجه زياد هر چيز را سر جاي خودش گذاشته و به معناي اصلي پي برد.

 در دو حديث از امام علي كه راجع به انسان و منشا وجوديش بود به دقت تعمق كردم. هيچ اثري از خاك در آن نديدم. فرموده بود :" فرزند آدم را با غرور چكار كه ابتداي عمرش نطفه اي بي ارزش و انتهاي كارش مرداري بد بوست!" و در جاي ديگر فرموده بود:" خداوند ملائك را آفريد نهاد در ايشان روحش را، حيوانات را آفريد نهاد در ايشان شهوت را،انسان را آفريد نهاد در او روحش را و شهوت حيوان را، اكنون اين انسان است كه اگر به سمت روح خدا برود از ملكة الله والا تر و اگر به سمت شهوتش برود از حيوانات پست تر مي شود." خوب فكر كردم. خاك سمبل پستي شايد كه منظور از خاك شهوتي باشد كه امام در حديث شان فرموده اند.. بله شهوت در هر انساني هست.

اما باز مشكلي وجود داشت و اينكه چگونه آدم اولين انسان بود؟همانطور كه از حديث بالا فهميده مي شود انچه انسان را از حيوان و ملائك متمايز مي كند قدرت انتخاب است. و انتخاب جز با آگاهي ميسر نيست و انسان نا آگاه كه فاقد شعور است و نمي تواند انتخاب كند انسان نيست. پس آدم اولين انساني بود كه به آگاهي رسيد. بي جا نيست كه ميوه ي ممنوعه را ميوه ي آگاهي تعبير كرده اند. اما آگاهي به انسان مسئوليت مي دهد و مسئوليت بزرگترين درد است. اينكه انسان بداند بايد روزي پاسخگوي اعمال خويش باشد ،اينكه مي داند همواره مسئول است خود بزرگترين درد است. هيچ انسان با مسئوليت دردمندي نمي تواند در بهشت زندگي كند. در يكي از كتابهاي دكتر شريعتي خواندم كه مي گفت:" در يكي از روستاهاي سبزوار كسي از من پرسيد كه فلاني هيچ كجاي دنيا بهتر از سبزوار ما پيدا مي شود كه نان و دوغ به اين خوبي دارشته باشد؟" در واقع اين چنين انساني هنوز از ميوه ي ممنوعه نخورده با آرامش در بهشت زندگي مي كند. اين تفاوت دارد با انساني كه درد تمام عالم را به دوش مي كشد.. و آدم اولين انساني بود که به آگاهي رسيد.

هيچ كدام از ما از نوزاد چند روزه توقع صحبت كردن ندارد. بايد كه روزها و ماهها بگذرد تا كم كم توانايي توليد اصوات بي معني و بعد كلمه و در انتها جملات كوتاه را بدست بياورد. نيازمند مراحل مختلفي است تا بتواند سليس و راحت صحبت كند. اما صحبت كردن و بكار بردن زبان يك ترقی و پیشرفت بزرگ براي كودك انسان تلقي مي شود . چرا كه صحبت كردن آغاز كار ذهن و تفكر است. آنچه مايه ي مباهات نوع بشر است همين توانايي تفكر است. پس كودك تا رسيدن به مرحله ي پاياني_ تفكر_ به مراحل مختلف تكاملي نيازمند است. چه اشكالي دارد اگر اين را به نوع بشر به معناي اخص تعميم دهيم؟ اينكه بپذيريم كه انسان براي پذيرا شدن روح خداوند و انسان شدن به مراحل مختلف تكاملي نيازمند است؟ حال اولين مرحله ي تكامل بشر موجودات منفور و پستي مانند ميمون ها باشند چه اشكالي دارد؟ مهم اين است كه در طي اين مسير انسان چگونه در جهت تكامل گام نهاده و به امروز رسيده است.

متاسفانه نظريه ي تكامل را بحدي تحريف كرده اند و بحدي بد فهميده شده است كه عده اي قبول اين نظريه را رد بعد معنوي وجود انسان مي دانند. دكتر سروش در كتاب ايدئولوژي شيطاني به خوبي از اين اشتباه پرده برداشته است:" مي گويند از تك سلولي هاي اوليه كه آغاز كنيم جز ماده و خواص مادي نمي بينيم و وقتي بپذيريم كه اين انسان بالغ باشعور، از همان تك سلولي ساده و بي شعور ، نشات كرده است، ديگر دليلي و لزومي نمي يابيم كه باور كنيم كه در انسان جنبه يي روحي و غير مادي وجود دارد. آنچه انسان را انسان مي كند همان پيچيدگي ساختماني و عضوي و مورفولوژيك اوست. و همگام با حركت بسوي انسانيت ، پيچيدگي هم رشد كرده است. و از اين روي يكي (پيچيده تر شدن) مقدمه ي ديگري(انسان شدن) است و بدين لحاظ براي انسان شدن به چيزي جز پيچيده تر شدن ارگانيك ماده نياز نيست. در اين بيان، چنان كه ديده مي شود ، همچنان انگيخته به جاي انگيزه نشانده شده است. و همين است ريشه ي خطاي گروهي از مادييون كه گمان مي كنند تحول مادي موجودات جاندار و رسيدن آن به آستانه ي انسانيت ، نشان دهنده ي مادي بودن انسان است. اين بيان تنها چيزي را كه ثابت مي كند اين است كه زمينه ي تكوين انسان و انگيزه و مقدمه ي مادي پيدايش او ،زمينه يي مادي است. اما آنكه از اين زمينه برخواسته و شكاري كه با اين دام صيد شده، آيا از جنس او و هم ارزش اوست يا نه، از اين مقدمات نتيجه نمي شود. عجب تر اينكه كساني با نشان دادن سابقه ي مادي انسان ، مي خواهند او را از نظر اخلاقي هم حيوان معرفي كنند و براي هوس ها غريزه ها و عواطف او همان روش هاي اعمال و اجراي حيواني را تجويز نمايند و نيز با شگفتي تمام ، كساني براي اثبات اصالت و ارجمندي و والايي و معنويت انسان ، لازم ديده اند كه سابقه ي تاريخي مادي و ميمون زادگي! او را انكار كنند. اينها همه اغلوطه خوردن در خلاب بي منطقيست. به گمان ما اثبات و قبول نظريه ي تكامل ، مطلقا در نفي و اثبات وجود جنبه ي روحاني براي انسان اثري ندارد. و زاده شدن انسان در محيطي مادي باعث نمي شود تا او را سراپا مادي بدانيم. به هيچ روي لزومي ندارد تا براي اينكه از اين نتيجه ي شيطاني برهيم آن مقدمه ي علمي را انكار كنيم. "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:31  توسط طوفان ساکت  | 

... فمن الناس من يقول ربنا ءاتنا في الدنيا و ماله في الاخرة من خلق* و منهم من يقول ربنا ءاتنا في الدنيا حسنه و في الاخرة حسنة و قنا عذاب النار(آيات 200 و 201 سوره ي بقره)

...بعضي مردم كوتاه نظر از خداي تمناي متاع دنيوي تنها كنند و آنان را از نعمت آخرت نصيبي نيست* و بعضي ديگر گويند بار خدايا ما را از نعمت هاي دنيا و آخرت هر دو بهره مند گردان و از شكنجه ي آتش دوزخ نگاه دار.

 هميشه در احاديث از بي ارزش بودن دنيا سخن به ميان آمده است. و از رد هر گونه آرزوي دراز و مذموم شمردن مال دنيا و... و متاسفانه اين تصور اشتباه را در ما به وجود آورده كه دنيا و امور دنيايي پست و بي ارزش است. يكي از آشنايان ما دوستي دارد كه به اصطلاح مريدش شده و مدام از او تعريف مي كند. مثلا مي گويد آقا يك دست لباس بيشتر ندارد و يا در خوردن ملاحظه مي كند و به قدر زنده بودن مي خورد و ... تمام ارزش آقا اين است كه يك دست لباس دارد و خوردنش هم مانند خوردن ما نيست و فقط نان و ماست مي خورد!

گاهي فكر مي كنم اگر بنا بود كه ما مانند بسياري از اين عارفان و درويش مسلكان در كنج بيقوله اي به زندگي بپردازيم و جز رياضت چيزي از اين دنيا بر نگيريم پس خدا بيهوده اين همه سليقه به خرج داده در خلقت اين دنيا؟!

متاسفانه خيلي كم به نكته ي ظريفي كه به صراحت در اين آيه بيان شده فكر كرده ايم. اينكه تنها دنيا را نخواهيد دنيا و آخرت هر دو مهم اند. اگر بزرگان ما دنيا را امري مذموم شمرده اند منظورشان دنيا را براي دنيا خواستن و تنها به  دنبال ارضاء نيازهاي حيواني بودن و چيز ديگري از دنيا برنگرفتن بوده است.

اگر در اين آيه از ما خواسته شده كه دنيا و اخرت را از خدا بخواهيم اين مسئله به اهميت اين دنيا مي افزايد .چه تمام ما اين جمله را شنيده ايم كه دنيا مزرعه ي آخرت است پس اگر بهتر بيانديشيم به اين نتيجه مي رسيم كه اين دنيا چه بسا مهم تر از آن جهان است چه اينجا سرنوشت خويش را تعيين مي كنيم. با اين نگاه تمام امور دنيايي مقدس مي شوند چرا كه تماما در خدمت هدفي والا قرار دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7:4  توسط طوفان ساکت  | 

پيامبر اسلام در جامعه اي بدوي مبعوث شد كه وحشي گري از خصيصه هاي اصلي شان بود و همگان عربهاي پيش از اسلام را با همين صفت مي شناسند. در چنين جامعه ي بدوي پيامبر آمده بود تا از حقايق شگفتي پرده بردارد. حقايقي كه حتي براي روشنفكران و علماي قرن هاي بعدي نيز شگفتي داشت. ولي پيامبر در بيان حقايق با دو مانع روبرو ميشد كه وي را محدود مي كرد. اول فرهنگ بدوي جامعه كه تقريبا از هر گونه معنويتي عاري بود و تمام خوشبختي شان در ارضاء نيازهاي حيواني شان معني ميشد و در واقع غير از اين نيازها نيازهاي ديگري در وجودشان حس نمي كردند و ديگري زبان بود كه بشدت وي را محدود مي كرد. چگونه مي توان حادثه ي عظيم خلقت انسان و هبوط وي به زمين را در كلمات گنجاند آن هم به نحوي كه وحشي ترين انسان ها دركش كنند؟ آيا براي معجزه بودن قرآن دنبال دليل ديگري مي گرديد؟

اكنون قرن ها از نزول قرآن گذشته و ما ديگر آن مردم وحشي نيستيم و طبيعتا برداشتمان از قرآن بايد كه متفاوت از آنان باشد. مثلا وقتي داستان آدم و حوا و ميوه ي ممنوعه را مي خوانيم نبايد ان را به همان شكل تفسير كنيم. متاسفانه حتي علماي ما نيز از تفسير اين آيات به گونه اي درمانده اند. و مثلا در ترجمه ي قرآن بعد از ميوه ي ممنوعه در پرانتز نوشته اند سيب يا گندم!! و يا اكثر مردم تصورشان بر اين است كه انسان ها واقعا از خاك خلق شده اند. اينها واقعا مايه ي تاسف است. گويي زمان متوقف شده و درك ما از قران هنوز از درك عرب هاي بدوي صحرانشين فراتر نرفته است. و يا تعبيراتي كه از بهشت در قرآن مي خوانيم. معمولا اكثرا وقتي سيب و انار مي خورند و يا خرما و...

مي گويند اين ها ميوه هاي بهشتيست!! و توجيه شان هم اين است كه نام اينها در قرآن آمده است.

وقتي در قرآن مي خوانيم:

...ان لهم جنت تجري من تحتها الانهر كلما رزقوا منها من ثمرة رزقا قالوا هذا الذي رزقنا من قبل واتوا به متشبها و لهم فيها ازوج مطهرة و هم فيها خلدون(آيه ي 25 سوره ي بقره)

...جايگاه آنها باغهاييست كه نهرها در آن جاريست و چون از ميوه هاي گونه گون آن بهره مند شوند گويند اين مانند همان ميوه هايي است كه پيش از اين در دنيا ما را نصيب بوده و از نعمتهايي مانند يكديگر متلذذ مي شوند و آنها را در آن جايگاه خوش جفتهاي پاك و پاكيزه است و در آن بهشت جاويد خواهند زيست.

اكثرا وقتي اين آيه را مي خوانند فقط همين را كه گفته از ان مي فهمند .ميوه هاي گوناگوني كه اينجا و انجا مشترك است را حتما همين سيب و انار و خرما تعبير مي كنند و جفتهاي پاك را تنها از نظر جنسي مي سنجند كه حتما اينها زيبايند و هميشه باكره!! و آنوقت دهانشان آب مي افتد و به فكر تعبير ديگري از اين آيه نمي روند. دقيقا همان دركي كه عربهاي بدوي از اين آيه داشتند.

فكر كه مي كنم مي بينم شايد منظور از اين ميوه هاي گوناگون نعمت هاي گوناگونيست كه ما اينجا هم به انها متنعم هستيم اما انجاست كه اين نعمت ها را مي بينيم چه ديگر پرده ها كنار رفته و ما بهتر مي توانيم ببينيم. چند بار در طول تمام عمر نعمت هاي نديده را ديده ايد؟ چند بار خدا را به خاطر وجودش شكر كرده ايد؟ به خاطر وجود خودتان و اينكه انسان خلق شده ايد؟ چند بار لذت ديدن لبخند شيريني را چشيده ايد؟ و يا احساسات زيباي گوناگون كه هيچ گاه به چشم نمي آيند اما اگر فكر كنيم چقدر در خلقشان ظرافت به خرج داده است خداي مهربانمان. و همين پدر و مادري كه تنها نگاه كردن به انها چه لذتي دارد. صحبت كردن و بودن در كنارشان و لحظه لحظه بودن را درك كردن. اينان و هزاران نعمت ناديدني ديگر.

اما ما اينان را نمي بينيم با دست كه هيچ با تمام وجود بهشت را پس مي زنيم و بعد پاي سجاده اشك ريزان از خدا طلب بهش مي كنيم. و چه تراژدي دردناكي!

در قسمت دوم آيه كه از جفت هاي پاك سخن به ميان آمده و خيلي جاهاي ديگر نيز تكرار شده است. فكر كردم در اين دنيا چقدر كم به دنبال يك جفت مناسب براي خودمان هستيم. همه چيز را مي بينيم جز خود فرد را. خانواده اش را، مال و مكنتش را، مدرك تحصيلي اش را،زيبائي اش را حتي محل زندگي و هزار مسئله ي ريز و درشت ديگر كه در مقابل خود فرد چندان اهميتي ندارند. و اين مي شود كه معمولا جفت هاي ما جفتهاي ما نيستند. به قول بزرگي هيچ گاه از درجه ي همتني به درجه ي همسري نمي رسند. اگر در آيات قران در تمام آياتي كه از بهشت تعريف مي كند از اين جفت هاي پاك و پاكيزه سخن به ميان آمده. شايد منظور اين است كه اي مردمان غافل بهشت شما در پيدا كردن نيمه ي گمشده ي شماست. نيمه اي كه با ان بتوانيد راحت تر به خدا برسيد. نيمه اي كه همسر شما باشد نه فقط همتن... و اينكه ديده مي شود از حوريان بهشتي تنها زيبائيشان مد نظر است به خاطر اين است كه در دنيا جفتهاي خودمان را نداريم و تنها به بعد جنسي وجودمان ميپردازيم ... افسوس!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:57  توسط طوفان ساکت  | 

 سوره ي دوم قرآن با اين آيات آغاز مي شود.الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون. خداوند از همان آغاز بر دو عمل تاكيد كرده است. نماز و انفاق. در آيات سور ديگر قرآن نيز به اشكال مختلف از اين دو سخن به ميان آمده است گويي در طول اين همه تكرار و تاكيد بر اين دو مقوله انتظار آن مي رود كه اين دو عمل ملكه ي ذهن و زندگي افراد شوند. بعد در همين قرآني كه اين همه بر انفاق تاكيد شده مي خوانيم:

و انفقوا في سبيل الله و لاتلقوا بايديكم الي التهلكة ... (آيه ي 195 سوره ي بقره)

از مال خدا در راه خدا انفاق كنيد ليكن نه بحد اسراف و خود را به مهلكه و خطر در نيفكنيد...

در اين آيه به روشني و صراحت بيان شده كه حتي انفاق هم اگر در حد افراط باشد مورد رضاي درگاه خداوند نيست. و در مورد نماز همه آن روايت معروف را شنيده ايم كه مردي كه تنها به عبادت مشغول و فارق از معيشت خانواده اش بود مورد نكوهش پيامبر قرار گرفت. اسلام كه دين وسط است حتي در مورد انجام واجبات و مستحبات در حد افراط بيزاري مي جويد چه انسان حقوق زيادي به گردن دارد كه حق الله و حق النفس نيمي از آن است و نيم بيشتر آن حق الناس است. به  عنوان مثال مادري كه تنها به عبادت مشغول است وقتي را كه حق فرزندانش است از آنها غصب مي كند و كيست كه به او اين حق را بدهد؟؟ فرزندي كه در راه خدا از انجام هيچ گونه عمل خيري اجتناب نمي ورزد و مدام در بيرون از خانه يا به زيارت حرم اولياء خدا مشغول است و يا كارهاي فرهنگي مي كند و هزاران عمل نيك ديگر وقتي را كه مختص والدينش بوده از آنان دريغ كرده و كيست كه اين حق را به او بدهد؟ و يا مرد خدايي كه با اين مخارج هنگفت هر سال به مكه مي رود با اين توجيه كه سرمايه اش را دارد پس مي رود و ثواب كسب مي كند پولي را كه مي بايست براي كمك به كس ديگري مي داده از او غصب كرده و كيست كه اين حق را به او مي دهد؟؟ مگر نه آيا كه ما بايد جوابگوي وقت و مال خويش باشيم؟ ما به اشتباه فرض كرده ايم كه هر چه به ظاهر متعلق به ماست در مالكيت فردي ما قرار دارد اما در واقع اين امر به طور مطلق صحيح نيست. ما حقوقي از ديگران به گردن داريم كه بايد ان را با وقت و مال و ... خود ادا كنيم . و همين طور كه در اين مثال ها ذكر شد افراط و تفريط در هر كاري مانع از اين مي شود كه ما به حقوق ديگران بپردازيم . به نظر من هيچ كس جز شيطان نمي تواند اين افراد را به انجام و ادامه ي كارهايشان محق بداند...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 6:54  توسط طوفان ساکت  | 

 

ثم عفونا عنكم من بعد ذلك لعلكم تشكرون(آيه ي 52 سوره ي بقره)     

آنگاه شما را بخشيديم و پس از چنين كار زشت از گناه شما درگذشتيم شايد متنبه و سپاسگزار شويد

ثم بعثنكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون(آيه ي 56 سوره ي بقره)

سپس شما را بعد از مرگ برانگيختيم باشد كه خدا را شكر گذاريد.

...و لتكبروا الله علي ما هدئكم و لعلكم تشكرون (آيه ي 185 سوره ي بقره)        

... و خدا را به عظمت ياد كنيد كه شما را به دين اسلام هدايت فرموده باشد كه از اين نعمت بزرگ سپاسگزار گرديد.

 

در ابتدا دعا كردن و شكر كردن يكي بود. اما بعد اين دو را از هم جدا كرده به هر كدامشان معنايي داده اند كه اگر بي معنا مي ماندند بهتر بود.بيائيد هر كدام را به شكلي كه در آمده و به شكلي كه بايد باشد و در اول بوده معني كنيم. در ابتدا دعا كردن مكالمه اي عاشقانه از روي نياز با پروردگار بود چه هر كس مايل است كه ساعت ها با معشوق خويش به صحبت بپردازد. و عاشق در مصاحبت با معشوق چه مي تواند گفت جز خوبي و زيبايي وي؟ جز تشكر از اينكه وي اجازه ي مصاحبت به او داده است؟ در تمام صحيفه ي سجاديه كه نمونه ي خوبي براي دعا و شكر است مي بينيم كه در آن بيش از اين كه خواسته اي مطرح باشد بيشتر به بيان داشته ها بسنده شده و شكري براي تمام آنها.بيشتر به بيان خوبي هاي باري تعالي بسنده شده و شكر بخاطر وجود او. دعا و شكر در واقع چنان با هم تلفيق شده اند كه نه دو چيز كه يك مسئله ي واحد هستند. دعا چنان اهميتي دارد كه اگر بعد از نماز دعا نباشد نماز مورد قبول واقع نمي شود. اما كدام دعا؟ دعايي كه تنها دستور دادن و خواستن خواسته هاي جديد است يا مصاحبتي عاشقانه؟ بعد توجيه هم مي آورند كه اگر ما از خدا چيزي نخواهيم آنوقت او فكر مي كند كه ما دچار توهم بي نيازي شده ايم!!! در حالي كه كدام بي نياز از بدست آوردن مثلا يك لقمه نان شكر مي كند؟ آيا ما نمي توانيم نيازمان را با تشكر نشان دهيم؟ آيا اگر از خدا نخواهيم او به ما نخواهد داد؟ آيا بهتر نيست به جاي طلبكاران مانند بدهكاران متشكر رفتار كنيم؟

دعا از ان چيزي كه بود حالا به اذكاري بي معني بدل شده كه گوينده بي دانستن معني آن فقط به فكر رسيدن به خواسته ايست و  لذتي هم از آن نمي برد.فقط به فكر ثواب است و بعد از خواندن دعا معمولا پيش خودش حساب مي كند كه مثلا يك زيارت عاشورا ثوابش اينقدر است. عجب صبري خدا دارد! اگر كسي بعد از صحبت كردن با معشوقش از وي طلب مزدي كند آيا معشوقش ديگر بار حاضر به مصاحبت با وي خواهد بود؟

 روزي بنده ي خدايي دستانش را رو به آسمان كرده بود و از حفظ دعايي زير لب زمزمه مي كرد. من مدام حرف ميزدم و او مجبور ميشد جواب من را بدهد. بعد از چند بار كه دعايش را قطع كرد با عصبانيت گفت :"بگذار اين دعاي لعنتي را به آخر برسانم. هربار فراموش مي كنم كه تا كجايش را خوانده ام و مجبور مي شوم از اول بخوانم ." بعد كه عميق تر فكر كردم ديدم در واقع اكثر دعا خواندن هاي ما به همين شيوه است.

اما شكر كردن كه زماني به معناي درست استفاده كردن از نعمتي بود كه خدا به ما عطا كرده  حالا تنها به شكر زباني محدود شده آن هم كساني كه هنوز در ايشان اثري از خلوص است. ببينيد من كه از خدا تقاضاي سلامتي و طول عمر دارم آيا از اين سلامتي كه فعلا از آن برخوردارم به نحو درست استفاده مي كنم كه تقاضاي سلامتي بيشتر دارم؟

معمولا اكثر ما از ترس از دست دادن نعمتي زبانا شكر مي گوئيم و خدا را بچه اي تصور كرده ايم كه وقتي با دوستش روابط درستي دارد به وي شكلاتي مي دهد و همين كه دوستش با او قهر كرد شكلاتش را از او مطالبه مي كند!!! براستي اگر خداوند اين همه آيه در تاكيد شكر نازل فرموده دليلش چيست؟ آيا انتظار او همين است كه بگوئيم بله از تو ممنونيم كه اين و اين و اين را به ما دادي و حالا برو بگذار زندگي حيوانيمان را داشته باشيم؟

آيا شكري كه خدا از ما توقع دارد به خوب زيستن آنگونه كه او مي خواهد منجر نخواهد شد؟ آيا وقتي كه خدا از ما مي خواهد براي داشتن اسلام از او تشكر كنيم منظور خدا همين شكر رايج است يا نه منظورش اين است كه از اسلام درست بفهميد و درست به كار بنديد؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:42  توسط طوفان ساکت  | 

و اذا قيل لهم ءامنوا كما ءامن الناس قالوا انؤمن كما ءامن السفهاء الا انهم هم السفهاء ولكن لا يعلمون

آيه 13 سوره ي بقره

و چون به آنها گويند ايمان آوريد چنانكه ديگران ايمان آوردند پاسخ دهند كه چگونه ما ايمان آوريم به مانند بي خردان،آگاه باشيد كه ايشان خود سخت بي عقل و بي خردند ولي نمي دانند.

 ...فسجدوا الا ابليس ابي و استكبر و كان من الكفرين                                                             

آيه ي 34 سوره ي بقره

... همه سجده كردند مگر شيطان ابا و تكبر ورزيد و از فرقه ي كافران گرديد.

 مدت ها قبل بود كه فيلمي ديدم كه با خواندن كتاب ايدئولوژي شيطاني از دكتر سروش به ياد  آن افتادم. چند راهبه به جزيره اي رفته بودند تا با تزكيه ي نفس بتوانند قدرت آن را پيدا كنند كه جهان را از شر شيطان پاك كنند و به تعبيري صحيح تر وي را به قتل رسانند. در طول فيلم شيطان تنها از يك شگرد براي نابود كردن تمام آن راهبه ها استفاده كرد. توهم برتر بودن نسبت به بقيه را در جانشان بيدار مي كرد و در نهايت تمام آن راهبه ها نه شيطان بلكه خويش و دوستان خويش را نابود ساختند. در همان آغاز اين حس خودبرتر بيني شيطان بود كه باعث ملعون شدن و اخراج وي از بارگاه باري شد و ما كه هميشه اين داستان را در قرآن مي خوانيم خود از آن پند نمي گيريم و به همان دام بلا گرفتار آمده ايم.معمولا كبر را با شرك اشتباه مي گيريم و حال آنكه اين دو ، دو معناي كاملا جداگانه را در بر مي گيرند. شرك يعني شريك قائل شدن براي خدا اما كبر يعني خود برتر بيني و كبر از شرك بدتر است. چراكه لازمه ي شرك، كبر است. و فراموش نكنيم كه تكبر فرشته اي بلند مرتبه را به موجودي دون مايه و پست تبديل كرد .دوستي دارم كه هرگاه مي خواهد از مذهب حرف بزند اول مي گويد خدا را شكر كه شيعه ام. از سني ها به گونه اي صحبت مي كند انگار دارد از موجودي پست حرف مي زند. اگر اساعه ي ادب در محضر دوستان نبود معمولا با لفظ هاي ركيك مي ناميدشان. با افتخار خدا را شكر مي كند كه مسلمان است و بعد مي گويد كه در تفسير طبرسي خوانده كه منظور از مغضوبين يهوديان و ضالين همان مسيحيان هستند . بعد هم مي گويد كه به بهشت نمي رود جز انكس كه محبت آل علي را در دل داشته باشد.و يا مي گويد نوري كه در كوه طور موسي را بيهوش كرد نور يك شيعه بوده!!اگر به فرض محال نظريات ايشان درست از آب در بيايد پس اين نظام احسن چه مي شود؟ و اگر قرار است جز شيعيان كسي به بهشت نرود پس اين خداي رحمن و رحيم چه مي شود؟

 

و قالوا لن يدخل الجنه الا من كان هودا او نصارا تلك امانيهم قل هاتوا برهانكم ان كنتم صدقين           

 آيه ي 111 سوره ي بقره

و يهود گفتند هرگز به بهشت نرود جز طايفه ي يهود و نصارا گفتند جز طايفه ي نصارا بگو اي پيغمبر كه اين را شما بس آرزويي است بگو بر اين دعوي برهان آوريد اگر راست مي گوئيد

 و یا عده ای از مسلمانان و همچنین مسیحیان به شفاعتی دلخوشند که شاید هیچ گاه نصیب آنان نشود.چه هر کس خود باید تعیین کند که لیاقت شفاعت بزرگان را داشته باشد یا نه.در قران می خوانیم:

و قالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودة قل اتخذتم عندالله عهدا فلن يخلف الله عهده ام تقولون علي الله ما لا تعلمون* بلي من كسب سيئة و احطت به خطيئته فاولئك اصحب النار هم فيها خالدون* و الذين ءامنوا و عملوالصلحت اولئك اصحب الجنة هم فيها خالدون (آيات 80 و 81 و 82 سوره ي بقره)

و يهود گفتند كه هيچ وقت خدا ما را در آتش عذاب نكندمگر چند روز محدودبگو آيا بر آنچه دعوي مي كنيدعهد و پيماني از خدا گرفته ايدكه آن عهد مسلم بيايد و هرگز تخلف نكند يا چيزي به خيال جاهلانه ي خود به خدا نسبت مي دهيد*آري هر كس اعمالي زشت اندوخت و كردار بد به او احطه نمود چنين كس هر كه باشد اهل دوزخ است و در آن آتش پيوسته معذب خواهد بود*و كساني كه ايمان آورند و كارهاي نيك و شايسته كردند آنان اهل بهشتند و پيوسته در بهشت جاويد متنعم خواهند بود

متاسفانه هميشه اشتباهات همان اشتباهات گذشته است . زماني يهود و نصراني چنين ادعا مي كردند و حالا بعضي مسلمانان.. به تعبير قرآن...كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشبهت قلوبهم...

آيه ي 118 سوره ي بقره                                                                                       ... پيشينيان هم به مانند اينان از روي ناداني چنين سخنان مي گفتند دلهايشان در بي فهمي به هم شبيه است.

و حال نبايد فراموش كنيم كه هيچ گاه صرف پذيرفتن يك اسم مثلا شيعه،سني،مسيحي،يهود و يا هر اسم ديگري تعيين كننده ي سرنوشت ما باشد و تنها چيزي كه تعيين كننده ي سرنوشت ماست اعمال نيك و صالحيست كه به درگاه خدا تقديم مي كنيم حال من مسيحي باشم يا مسلمان هر يك جايگاه خودمان را داريم و اين اسامي نيستند كه تعيين كننده ي دوري يا نزديكي ما از خدا باشند.

ولكل وجهة هو موليها فاستبقوا الخيرات آين ما تكونوا يات بكم الله جميعا...(آيه ي 148 سوره ي بقره)

هر كس را راهي است به سوي حق كه به آن راه بايد و به آن قبله روي آورد پس بشتابيد به خيرات و عبادات كه هر كجا باشيد همه ي شما را خداوند به عرصه ي محشر خواهد آورد...

 ان الذين ءامنوا و الذين هادوا و النصري و الصابئين من ءامن بالله و اليوم الاخر و عمل صلحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف  عليهم و لا هم يحزنون

آيه ي 62 سوره ي بقره

هر مسلمان و يهود و نصارا و ستاره پرست كه از روي حقيقت به خدا و روز قيامت ايمان آورد و نيكوكاري پيشه كند البته از خدا پاداش نيك يابد و هيچگاه در دنيا و عقبي بيمناك و اندوهگين نخواهد بود.

 در نهايت قضاوت و تعيين حق و باطل اديان كار ما نيست همانطور كه در قرآن به صراحت آمده كه

و قالت اليهود ليست النصري علي شيء و قالت النصري ليست اليهود علي شيء و هم يتلون الكتب كذلك قال الذين لا يعلمون مثل قولهم فالله يحكم بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون

آيه ي 113 سوره ي بقره

يهود بر اين دعويند كه نصارا را از حق چيزي در دست نيست و نصارا بر اين دعوي كه يهود را در صورتي كه هر دو گروه در خواندن كتاب آسماني يكسانند(يعني هر دو طايفه اهل كتاب آسماني و به خواندن از آن بهره مندند) اينگونه دعويها نظير گفتار و مجادلات مردمي است كه از كتاب آسماني بي بهره اند و خداوند در اين اختلافات روز قيامت حكم خواهد فرمود.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:22  توسط طوفان ساکت  | 

داشتم به حرف يكي از دوستانم فكر مي كردم كه مي گفت اين چه اسلاميست كه فقط يك ماه پيروانش را به فكر كردن راجع به گرسنگان فرا مي خواند و يازده ماه ديگر هيچ!

در حاليكه گرسنگان يازده ماه ديگر سال را هم در گرسنگي به سر مي برند.البته من زياد با حرفش موافق نبودم چرا كه اسلام يازده ماه ديگر سال هم گرسنگان را از ياد نبرده است. اما گذشته از اين در اين يك ماه معمولا اكثر به اصطلاح مسلماناني كه روزه مي گيرند دچار اضافه وزن مي شوند چرا كه در دو وعده ي سحر و افطار چند برابر روزهاي معمولي مي خورند و مي آشامند و گاها اسراف هم ميكنند!!

پس اين روزه گرفتن و منع از خوردن شايد كه فلسفه ي ديگري داشته باشد، فلسفه اي غير از به ياد گرسنگاه بودن؟!

فكر مي كنم از خوردن منع شدن فلسفه اش اين باشد كه بعد انساني وجودمان را به خاطر بياوريم. كسي مي گفت ما ازدواج كرديم و بچه بزرگ كرديم و حالا هم كه پير شديم باز دلمان به نوه هايمان خوش است و زندگي يعني همين!

بيائيم كمي دقيق تر  زندگيمان را وارسي كنيم. اكثرا حتي اگر حرف اين شخص را قبول نداشته باشيم زندگيمان بر همين روالي كه او گفته مي چرخد،البته خيلي هامان كه انسان تريم چند گزينه ي اضافه تر در اين چرخه مي گذاريم اما در نهايت چيزي تغيير نمي كند.روال همان روال و چرخه همان چرخه است. يعني تمام دغدغه مان خوردن و خوابيدن و توليد مثل كردن و بچه بزرگ كردن است و اينها دقيقا همان كارهائيست كه تمام حيوانات در نظام طبيعت انجام مي دهند و زندگي حيوانات در واقع يعني همين خوردن و خوابيدن و توليد مثل كردن...

پس اگر مدعي تفاوتي ميان خودمان نوع بشر با ديگر حيوانات هستيم پس بايد فرقي ميان نيازها و خواسته هايمان با آنها باشد. اينطور نيست؟

فكر مي كنم فلسفه ي روزه همين باشد. سعي دارد به يادمان بياورد كه به قول بزرگي مي خوريم كه زنده بمانيم نه اينكه زنده ايم تا بخوريم... زنده ايم براي رسيدن به اهدافي والا كه لايق اين اسم باشد. اسمي كه خدا بر ما نهاد.. اشرف مخلوقات... اهدافي والا براي رسيدن به مقامي كه خدا بر آن منسوبمان كرد... خليفه الله

پ.ن. تقریبا یکساله که این بلاگ رو بروز نکردم و این به خاطر یکی دو تا از کامنت های شما بود که اشتباه من رو به من فهموند. گفتید نمی شود در بیان اشتباهات و انحرافات دیگر ادیان به محق بودن خودمان برسیم. این حقیقت بزرگیه که فراموش کرده بودم و حالا با نگرشی نو این وبلاگ رو بروز می کنم. پست های قبلیم گرچه دیگر با خیلیهاشان زیاد موافق نیستم اما به خاطر حرف های شما نگهشون میدارم..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:22  توسط طوفان ساکت  | 

اول فقط صواب بود نه ثواب. هر چه كه حالا ثواب دارد آن اوايل صواب بود. و فرق بين اين دو تا از زمين تا آسمان است. اصلا اين كلمه را به دين اضافه كردند تا تخديرش كنند و تعقل را از آن بگيرند.

مثلا همين قرآن خواندن كه اوايل چه كار صوابي بود حالا خواندنش فقط ثواب دارد. مي گفتند در قبرستان قرآن خواندن كار صوابيست. چرا؟ چون آنجا آدم ها بيشتر به تعقل مي پردازند و اگر در قبرستان قرآن بخواني تاثيرش بيشتر خواهد بود. آنوقت آيه آيه ي قرآن به معناي واقعي كلمه براي تو آيتي خواهند شد. و تو به راه راست هدايت خواهي شد. از هدايت تو آن ميت نيز خوشنود خواهد شد...

بعد آمدند گفتند قرآن خواندن براي ميت ثواب دارد. يعني اينكه مي روي يك ياسين مي خواني و بعد كه دهان ميتت را بستي و ديگر دليلي براي لعن تو نداشت بلند مي شوي مي روي به خانه ات... و ديگر هيچ!

نه تعقلي نه عبرتي نه يادگيري مطلب تازه اي هيچ!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:39  توسط طوفان ساکت  |